جامی از شراب و شبی بیانتها...
جامی از شراب و شبی بیانتها...
بگذار باده در بلور جام برقصد، چون ماهی در برکهای از رؤیا. بگذار شب، بوسهای از مستی بر پیشانی لحظهها بنشاند. امشب، میان سایههای لرزانِ شمع و سکوتی که در گوش زمان نجوا میکند، باده مینوشم تا جهان را از یاد ببرم، یا شاید جهان مرا...
شراب، حدیثیست که لبها بیآنکه سخن بگویند، میفهمند. جرعهای که در گلو میدود، نه تلخ است، نه شیرین، بلکه راز هزاران شبِ بیخواب را در خود دارد. باده، آتشیست که در سرمای این شب جانم را گرم میکند، شرابی که از چشمهایم مینوشد و مرا به خوابِ بیخوابان میبرد...
بیا، جامی پر کن! که این شب بینهایت است و ما، سایههایی گذرا بر دیوار زمان...
محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 19:40 توسط محسن شعاع
|