به نام خدا

به نام خدا

آغاز هر سخن را با نام او مزین می‌کنم، که روشنی‌بخش دل‌ها و راهنما در مسیر زندگی است. هر روز فرصتی دوباره است برای بهتر بودن، برای ساختن، و برای بخشیدن. امید که امروزمان پر از خیر، برکت و آرامش باشد، و در سایه لطف الهی، به آنچه در دل داریم، نزدیک‌تر شویم.
باشد که نور ایمان همچون شعاعی در دل‌هایمان بتابد، مسیرمان را روشن سازد و ما را به سوی نیکی‌ها و زیبایی‌ها هدایت کند.

محسن شعاع 19 اسفند ماه 1403

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

با الهام از کلام ژرف مولانا:

گاهی درهای زندگی یکی پس از دیگری بسته می‌شوند، و دل، سرشار از اندوه و بی‌پناهی، راهی نمی‌بیند. اما آن‌کس که صبر را زینت دل کند و در پشت درِ بسته بماند، در حقیقت به میعادگاه لطف الهی نزدیک‌تر است. چرا که پسِ هر درِ بسته، حکمتی نهفته‌ است و پسِ هر انتظار، مقامی بلند.

دل مشوش مدار اگر اکنون به درگاهت جواب نیست؛ که آن‌که در را بسته، بهتر از تو می‌داند کی و چگونه بگشاید...
و آن‌گاه که گشاید، تو را نه به آستانه، که به صدرِ مجلس خویش خواهد نشاند. 🌿

#صبر_کلید_درهای_بسته
#مولانا
#شعاع

پیکر مطبوع برای نظر است

سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است
گر نَبینی چه بود فایده چشم بصیر؟

در این دیار غریب، دل ما را نه خانه‌ای هست و نه آرامی. آن‌چه داریم، زلفی‌ست که بند از پای جان‌مان ربوده و نگاهی‌ست که داغ بر دل‌مان نهاده. اسیر زنجیر ناز توایم، بی آن‌که گریز و گزیری باشد.

دل، به تماشای تو خو کرده؛ و چشم، جز به جمالت نمی‌نگرد. اگرچه بسیارند که در بارگاهت مقرب‌ترند، ما را همین بس که جز تو در عالم، یاری نشناسیم. آرزو داشتیم که جان نثار کنیم، لیک این جان، چندان نازنین نیست که به پای تو فخر فروشیم.

حرفی که از درد برخیزد، رنگی دارد که با هزار دلیل و حجت برابری نمی‌کند. اگر لب خاموش باشد، چهره، راز دل را فاش می‌کند. این دل شوریده، هرچند پیر شده، هنوز کودکانه دل به تو بسته است؛ گویی عشق، مرزِ سال و ماه نمی‌شناسد.

چشم از آن دو کمانِ ابرو نمی‌توانم برداشت، حتی اگر همه عالم، تیرِ سرزنش روانه‌ام کنند. شگفتا از آنان که با زبان عقل، پند عاشق می‌دهند. پند؟ این واژه در قاموس دل‌باخته جایی ندارد.

و سعدی، این پیر روشن‌نگر، چه نیک گفته: پیکرِ زیبایی را برای دیدن آفریده‌اند، اگر نبینی، چشمِ بینا را چه سود؟

#سعدی

#شعاع

#پیکرِ_زیبا

ای عشق

ای عشق

ای عشق، تو آتشی هستی که خاموشی نداری، نوری که هیچگاه در تاریکی گم نمی‌شود. آمدنت، تمام زخم‌های کهنه را به رویای دوباره بدل می‌کند و حضورت، نفس‌های مرده را جان می‌بخشد. هر جا که تویی، دل‌ها بهاری‌اند و نگاه‌ها ستاره‌باران.

بی تو، ثانیه‌ها بی‌صدا می‌گذرند و روزها، تکرارِ بیهوده‌ی نبودن می‌شوند. اما وقتی که هستی، هر لحظه آواز می‌شود، هر کلمه شعر، و هر نگاه، آغوشی برای زندگی. پس بمان، همیشه بمان، که جهان بی‌تو تنها سایه‌ای از خود است.

ای عشق، تو آتشین شراری
طوفانِ امید و بی‌قراری

در جامِ نگاهمان نشستی
رازِ شب و ماه را شکستی

با نامِ تو، زندگی بهار است
بی تو، دل همیشه در غبار است


ای عشق، صدای بی‌کرانی
آغوشِ هزار کهکشانی

در چشمِ تو آفتاب جاری‌ست
لبخندِ تو شعرِ یادگاری‌ست

بی تو، دلِ من غریب و تنهاست
با تو، جهان پر از تماشا است

ای شعله‌ی روشنِ دل و جان
هر لحظه ببار، همچو باران

محسن شعاع فروردین ۱۴۰۳

چهارشنبه‌سوری؛ جشنی از آتش و امید

چهارشنبه‌سوری؛ جشنی از آتش و امید

در این شب سرخ و شعله‌ور، که آتش، قصه‌گوی هزاران ساله‌ی امید و گرماست، دل‌هایمان را از غبار غم می‌تکانیم. شراره‌های آتش، سرخی از ما می‌گیرند و زردی غم را می‌سوزانند.

چهارشنبه‌سوری، نوید بهاری است که از پس زمستان می‌آید، بشارت نوری است که تاریکی را پس می‌زند. در این شب، آتش را نه برای سوزاندن، که برای زنده‌کردن روشن می‌کنیم. می‌پریم و می‌خوانیم: «زردی من از تو، سرخی تو از من!»

باشد که دل‌های ما، چون آتش این شب، همیشه گرم، همیشه روشن، و همیشه پر از امید باشد.

محسن شعاع ۲۸ اسفند ۱۴۰۳

ما آن بودیم... | سرودی از پایداری و امید

ما آن بودیم... | سرودی از پایداری و امید

ما آن بودیم
که با شوقی پنهان در دل شب،
چراغی از امید در دست،
رهسپار جاده‌های بی‌انتها شدیم.

ما آن بودیم
که در هجوم بادهای ناگهان،
ریشه در خاک عشق دواندیم
و از زخم‌ها شکوفه ساختیم.

ما آن بودیم
که صدایمان را به گوش آسمان رساندیم،
بی‌آنکه از طوفان بترسیم،
بی‌آنکه از تاریکی بگریزیم.

محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳

ادامه نوشته

نوروز، با لبخند دخترم

نوروز، با لبخند دخترم


دخترم، نوروز برای من همیشه معنای خاصی داشته است. در این روزها، خانه با بوی بهار پر می‌شود و دل‌ها تازه می‌شوند، اما هیچ‌چیز به اندازه‌ی وجود تو در کنارم، این روزها را زیبا نمی‌کند. وقتی تو با دستان کوچک و چشمان درخشان‌ات به سفره‌ی هفت‌سین نگاه می‌کنی، انگار همه‌ی دنیا پر از رنگ‌های روشن و زندگی می‌شود.

تو برای من مثل بهار هستی، همیشه تازه و پر از شوق. نوروز با تو رنگ دیگری دارد. در خنده‌های تو، در نگاه بی‌گناهت، و در بازی‌های کودکانه‌ات، یادآور لحظاتی هستم که زندگی برایم با تو تازه شده است.

در این نوروز، نه تنها خانه بهاری است، بلکه دل من هم با تو بهاری شده. تو به من یاد می‌دهی که حتی در روزهایی که همه چیز نو می‌شود، هنوز می‌توان با شوق و امید به آینده نگاه کرد. دخترم، نوروز با حضور تو برای همیشه بهاری است و این بهار همیشه در قلب من خواهد ماند.

محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳

به یاد مادر…

به یاد مادر…

مادر،
بعضی نام‌ها هیچ‌وقت کهنه نمی‌شوند،
بعضی صداها حتی در سکوت هم شنیده می‌شوند،
و بعضی آغوش‌ها، هر چقدر که دور باشند،
باز هم گرم‌اند…

کاش می‌شد زمان را
برای یک لحظه به عقب برگردانم،
به همان روزهایی که هنوز
دستت را می‌گرفتم،
به صدای مهربانت که می‌گفت:
«نترس عزیزم، من اینجا هستم.»
و خیالم راحت بود
که هیچ طوفانی
نمی‌تواند مرا از تو دور کند.

حالا اما،
دستانم در هوا
به دنبال چیزی می‌گردند
که دیگر نیست،
نگاهم در ازدحام این دنیا
به دنبال چشمانی که دیگر
پاسخ مرا نمی‌دهند.

می‌گویند عشق مادر
هرگز از بین نمی‌رود،
می‌گویند رد پای دعایش
همیشه در زندگی‌مان می‌ماند،
پس حتماً هنوز،
جایی در این دنیا،
میان این همه شلوغی،
دعاهای تو
پشت سر من ایستاده‌اند.

هر وقت باران می‌بارد،
حس می‌کنم هنوز
در کنارمی،
با همان چادر گل‌دار و لبخند مهربانت،
دستت را روی شانه‌ام می‌گذاری
و آرام در گوشم می‌گویی:
«نگران نباش عزیزم،
همه‌چیز درست می‌شود…»

اما تو که رفتی،
چیزهای زیادی دیگر درست نشدند،
و من هنوز هر شب
با خیالِ دستان تو
چشم‌هایم را می‌بندم.

می‌گویند رفتگان،
در خواب‌های عزیزانشان سر می‌زنند...
پس مادر،
اگر جایی که هستی،
راهی به خواب‌هایم داری،
امشب بیا،
فقط برای لحظه‌ای،
که دوباره بگویم:
«چقدر دلم برایت تنگ شده…»

و هنوز،
مثل کودکی‌هایم،
هر وقت دلم می‌گیرد،
زیر لب اسمت را زمزمه می‌کنم،
و شاید،
همین برای آرام شدنم کافی باشد...

به یاد تو، در تمام لحظه‌هایی که بی تو گذشته‌اند،
و در تمام لحظه‌هایی که با یاد تو خواهند گذشت…

محسن شعاع بهمن ۱۴۰۳

جامی از شراب و شبی بی‌انتها...

جامی از شراب و شبی بی‌انتها...

بگذار باده در بلور جام برقصد، چون ماهی در برکه‌ای از رؤیا. بگذار شب، بوسه‌ای از مستی بر پیشانی لحظه‌ها بنشاند. امشب، میان سایه‌های لرزانِ شمع و سکوتی که در گوش زمان نجوا می‌کند، باده می‌نوشم تا جهان را از یاد ببرم، یا شاید جهان مرا...

شراب، حدیثی‌ست که لب‌ها بی‌آنکه سخن بگویند، می‌فهمند. جرعه‌ای که در گلو می‌دود، نه تلخ است، نه شیرین، بلکه راز هزاران شبِ بی‌خواب را در خود دارد. باده، آتشی‌ست که در سرمای این شب جانم را گرم می‌کند، شرابی که از چشم‌هایم می‌نوشد و مرا به خوابِ بی‌خوابان می‌برد...

بیا، جامی پر کن! که این شب بی‌نهایت است و ما، سایه‌هایی گذرا بر دیوار زمان...

محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳

بر مدار خویش

ساعتی در دستِ تقدیر،
ساعتی بازیچه‌ی باد،
لحظه‌ای هم‌گام با غیر،
لحظه‌ای سرگشته و شاد.

یک نفس آزاد باش و،
گوش بر بانگ درون،
راه خود را خود بیاب و،
ساز خود را خود بزن.

چون نسیمی رامِ راهی،
یا که طوفانی رها،
هرچه هستی، خویش باش و،
بر مدار خویش باش.

محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳

ادامه نوشته

بهار

بهار آمد، زمین تازه نفس کشید

گل‌ها از خواب بیدار شدند، رنگ‌ها در هوا رقصیدند

نسیم لطیف به شانه‌های درختان می‌خزد

و زندگی، دوباره در دل‌ها جوانه می‌زند.

دست‌های آفتاب، به لبه‌ی برگ‌ها می‌رسد

دست‌های باران، نوازشگر خاک خشک شده.

هر گل، در دلش هزار قصه از نوروز می‌ریزد

و دشت، با رنگ‌های تازه به استقبال روزهای نو می‌آید.

بهار، گلی است که در دلِ هر انسان می‌شکفد

زمانی که به زندگی، با امید نگاه کنیم.

در گوشه‌گوشه‌ی دنیا، یک نفسِ تازه آغاز می‌شود

و دل‌ها، دوباره یاد می‌گیرند که زندگی شگفت‌انگیز است.

محسن شعاع ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۳