منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود و نهم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣9️⃣
*ابیات 1931 الی 1950


به بزم خسرو این گل برشکفتی
حدیث از گُلبُن این راز گفتی

نماند عشق و مستی را نهان ساز
گر از آهن کنندش پردهٔ راز

رقیبان قصهٔ فرهاد مسکین
وزان شیدا شدن بر روی شیرین

زکوه بیستون و تیشهٔ تیز
فرو گفتند یک سر پیش پرویز

۱۹۳۵. که اکنون آن هوسناک جهانگرد
کند در بیستون با تیشه ناورد

شکسته کوه را از سعی بازو
ز ضرب تیشه یک سر پشت و پهلو

به یاد روی شیرین سنگ خاره
کند از تیشه هر دم پاره پاره

شده از نیروی آن آهنین چنگ
مزیّن قصری و ایوانی از سنگ

چو رفت این ماجرا در گوش پرویز
برآمد از درونش آتش تیز

۱۹۴۰. چو خورد آن باد ناخوش بر چراغش
به جوش آمد ز تاب دل دماغش

که در بزمى که خسرو برنهد تخت
چرا بی‌مایه ای در وی کشد رخت

در آن وادی که ریزد شیر چنگال
چسان موری در آنجا برکشد بال

وز آن سنگی که بر کنده است کارش
از آن سنگ افکنم لوح مزارش

در این گلشن که را یارای کام است
به هر کس عیش این بستان حرام است

۱۹۴۵. غرور پادشاهی چون به سر داشت
هلاک کوهکن را در نظر داشت

ز غیرت از دلش سر زد شراره
به دل در کشتنش کرد استشاره

به سرهنگان بگفتا تا بپویند
به خون بی گناهش دست شویند

فرود آمد چو از خشم جگر خای
هلاکش را ندید از عدل خود رای

ز موبد جُست در این کار تدبیر
به خسرو گفت دانا مُوبد پیر

۱۹۵۰. که بی موجب به خون بی گناهان
نیالایند دامن پادشاهان


........

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود و هشتم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣8️⃣
*ابیات 1911 الی 1930


به دل در آتش سوزان نشستن
عیان بر آتشِ دل پرده بستن

چو در دل یادی از آن ماه کردی
ز شادی دست و دل کوتاه کردی

شه و درویش چون در عشق کوشند
شراب عشق را یکسان بنوشند

چو شه را شور عشق افزوده گردد
ز بانگ نای و نی آسوده گردد

۱۹۱۵. گهی از دست ساقی جام گیرد
گه از خوبان نبید خام گیرد

گهی دل را کند مشغول کاری
به صحن باغ و طرف جویباری

گهی در کوه و هامون اسب تازد
به میدان گه ز چوگان گوی بازد

چو گیرد عشق جا در کوی درویش
دلش را سازد از خار جفا ریش

نه همرازش به جز آه شبانگاه
نه دمسازش بجز اشک درون کاه

۱۹۲۰. غم او را مطرب و نی سینهٔ زار
میَش خون دل و هجرش پرستار

از این ره پاره گردد پردهٔ راز
نوای عشقشان پیچد به هر ساز

به کوی عشق بازی در زمانه
به رسوایی شوند آخر نشانه

صَلای عشقشان گردد جهان گیر
شوند افسانهٔ این عالم پیر

چو پرویز از عنایات الهی
برآمد بر فراز تخت شاهی

۱۹۲۵. ز شاهی گرچه بودش خاطری شاد
نبُودش از غم شیرین دل آزاد

رقیبان کرده از هر سو روانه
که یابد کار شیرین را نشانه

به جاسوسان ره پیما ز هر سو
به پرسیدن سپرده راه مشکو

که چون می‌ریختی شیرین به ساغر
نکرده لب هنوز از جامِ می‌ تر

چو بر لب ساغر گلگون نهادی
سخن در محفل خسرو فتادی

۱۹۳۰. چو لب بهر تبسّم بر گشودی
هنوزش غنچهٔ لب بسته بودی

🌏 WWW.DELVAJE.ir

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود و هفتم

«

# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣7️⃣
*ابیات 1891 الی 1910


در آخر گشت از خسرو عنان تاب
گریزان جانب چین شد چو سیلاب

چو بر بدخواه شد پرویز فیروز
به تخت ملک شد در بهترین روز

مسلّم گشت او را پادشاهی
ز ماه افراخت رایت تا به ماهی

بر اورنگ جهانداری برآمد
جهان را عهد بَد عهدی سر آمد

۱۸۹۵. ز نو زد تکیه بر تخت کیانی
علَم شد رایت گیتی ستانی

درآمد بر فراز تختِ جمشید
چو بر اورنگ مینا جرم خورشید

چو از بد خواه خالی ماند اورنگ
به بزم عیش رفت از عرصه جنگ

به تخت حکمرانی یافت آرام
به کام دل فتادش ملک ایّام

به کاخ خسروی بستند آیین
کز او در رشک شد بتخانه چین

۱۹۰۰‌. ز یک جانب نکیسا چنگ می زد
زیکسو باربَد آهنگ میزد

شراب لعل و جام خسروانه
گرفته غم ز آن محفل کرانه

به طنّازی بتان سرو رفتار
به رقّاصی پریرویان فَرخار

سرود مطربان از هر کناری
فرح‌بخش روان غمگساری

به جام باده ساقی دست برده
عنان غم سوی صحرا سپرده

۱۹۰۵. به تخت خسروی بنشسته خسرو
ز ساقی جست هر دم ساغری نو

ز ساقی هر نفس می‌خواست جامی
ز لعل دلبران می‌جُست کامی

چو مستی در نهاد او اثر کرد
غم شیرین دلش را پر شرر کرد

ز بیم مریم و از شرم قیصر
لب از گفتار شیرین بست یکسر

نه تاب دوری دلدار بودش
نه یارای سخن از یار بودش

۱۹۱۰. عجب حالی است دور از یار بودن
صبوری کردن و ناچار بودن

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود و ششم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣6️⃣
*ابیات 1871 الی 1890


لبش گاه سخن از خوش بیانی
نشان دادی ز آب زندگانی

دهانش ره نمای عمر جاوید
نهان چون ذره‌ایی در قرص خورشید

دو گیسو چون کمند تاب داده
چو صیّادان به دوش خود نهاده

خرد مست از دو چشم نیم خوابش
فروزان چهرهٔ چون آفتابش

۱۸۷۵. ز موزونی قدش چون سرو آزاد
ز طنّازی برش چون شاخ شمشاد

بتی ترسا صفات و عیسوی دم
به دوران شهره نام او به مریم

به عَقد خسرو آن فرخنده گوهر
رسید از مهربانی‌های قیصر

بنا کردند عیشی سخت دلکش
به خسرو همنشین شد آن پریوَش

چو چندی کام دل راندند در روم
به تنگ آمد دل پرویز از آن بوم

۱۸۸۰. ز سودای رخ شیرین مَهوَش
مدامش نعل دل بودی در آتش

شب و روز از فراقش بود دل خون
چو در هجران لیلی زار مجنون

نکردی راز پنهان آشکارا
که با قیصر بُدش روی مدارا

در آخر طاقت او طاق گردید
به ملک خویشتن مشتاق گردید

ز قیصر خواست در رفتن اجازه
که سازد ملک را از عدل تازه

۱۸۸۵. چو عزمش را به رفتن دید قیصر
ز هر جانب طلب فرمود لشکر

چو از هر سو سپاه آمد پدیدار
چو دریا موج میزد دشت و کهسار

به خسرو داد و کرد او را روانه
سپاه و تاج و تخت خسروانه

نشسته مریم اندر مهد زرّین
به همراهش بتان خلّخ و چین

سپه را برگرفت از روم پرویز
سوی شهر مداین راند شبدیز

۱۸۹۰. بداندیش از شکوه شهریاری
به کوشیدن ندید از بخت یاری

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود و پنجم

«به

# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣5️⃣
*ابیات 1851 الی 1870


چو ساز بیخودی پرداخت زان رود
حریف بزم را بنمود بدرود

چو وقت شام آمد با صد اندوه
فرود آمد چو خورشید از سر کوه

چو آن گلرخ جدا از کوهکن شد
تو گویی کوهکن را جان زتن شد

شود دور از برِ عاشق چو جانان
شود آری برون از جسم او جان

۱۸۵۵. چه سود از جان اگر جانان نباشد
که چون جانان نباشد جان نباشد

سخن پرداز این دیباچهٔ راز
گشود از روی معنی پردهٔ ساز

که خسرو چون شتابان رفت در روم
چو جسم از جان شیرین ماند محروم

خبر دادند قیصر را که پرویز
به ملک روم ناگه راند شبدیز

به استقبال او از هر کرانه
سپاهی کرد چون انجم روانه

۱۸۶۰. درفش و کوس شاهی برد پیشش
فرود آورد در خرگاه خویشش

مرتّب داشتش اسباب شاهی
به هر رنگ از سفیدی وز سیاهی

وُشاقان با کمرهای زراندود
غلامان با لباس گوهر آمود

ز تازی مرکبان کوه پیکر
ز عِقد گوهر و گنجینهٔ زر

ز بت رویانِ سیمینِ گل اندام
به دست هر یکی پیروزه گون جام

۱۸۶۵. ز نای رومی و از طبل و خرگاه
نثار افشاندند بر پای شهنشاه

سپاهی پای تا سر غرق پولاد
پی خدمت به درگاهش فرستاد

ز آواز دف و چنگ و چغانه
برون رفتش ز دل فکر زمانه

پس از چندی چو با وی گشت دمساز
به دامادی خود کردش سرافراز

به کاخش دختری می‌بود کز ناز
گرفتی باج از خوبان طنّاز

۱۸۷۰. رخش رشک بتان آزری بود
به حُسن حور و رخسار پری بود


🌏 WWW.DELVAJE.ir

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود و چهارم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣4️⃣
*ابیات 1831 الی 1850


زمین بوسید کای خورشید رخسار
می عشق توام دل برده از کار

چنان مستم زجام عشقت ای ماه
که نشناسم سر از پا و ره از چاه

چو مستی در سری گردد زیاده
فزاید مستیش از جام باده

شراب عشق چون نوشند عشّاق
شود پر شور از ایشان جمله آفاق

۱۸۳۵. چو می‌ عاشق خورد از دست دلبر
ز مستی برنخیزد تا به محشر

دگر ره گفت شیرین کای وفا کیش
چرا از کف نهادی تیشهٔ خویش

نوای عاشقی از تیشه برگیر
رسوم کوه کندن را ز سر گیر

که فرسایی چو کوه ای عشق پیشه
طرب جوید دلم از بانگ تیشه

به پاسخ گفت فرهاد هنرمند
که ای ماه قصب پوش شکر خند

۱۸۴۰. ز دیدار توام از تن توان رفت
چو جانان رخ نمود از جسم جان رفت

تن بی جان چسان زور آزماید
ز جسم بی روان جنبش نیاید

چو در جولانگه عشق از غم و نوش
نیاز و ناز گردیدند همدوش

ز یکسو حُسن را سرگرم بازار
ز یکسو عشق از جانش خریدار

ز یکسو حسن شد در خودنمایی
ز یکسو عشق در مشکل گشایی

۱۸۴۵. ز یک جانب به یغما لشکر ناز
ز یک جانب نیاز اندر تک و تاز

از آن سو غمزه‌های مست خون‌ریز
از این سو لابه‌های گریه آمیز

از آن سو حسن در پیرایه‌بندی
از این سو عشق و رسم مستمندی

ز یک سو حسن چون شمع فروزان
ز یک سو عشق چون پروانه سوزان

چو ساقی دید کاز آن ساغرِ نوش
حریفِ بزمِ صحبت گشت مدهوش

۱۸۵۰. زجام باده‌اش چون سر گران کرد
چو خورشید از حریفان رخ نهان کرد

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود و سوم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣3️⃣
*ابیات 1811 الی 1830


ز مستی ترسم از پشت تو بی‌تاب
فتد اندر زمین چون عکس مهتاب

تو را با او ببرم در بیستون شاد
چو برگ گل که از بستان برد باد

پس آنگه آن هنرمند قوی تن
گرفت اندام گلگون را به گردن

صنم بر پشت گلگون جا گرفته
چو مَه در آسمان مأوا گرفته

۱۸۱۵. ز جا برداشت رو آورد در کوه
پرستاران ز حیرت بر وی انبوه

سوی بالا عنان برتافت چون باد
به منزلگاه خود بر جای بنهاد

فرود آمد ز گلگون شوخ طنّاز
نظر بر بیستون افکند از ناز

نخستین دید نقش خویش بر سنگ
سوی تمثال خود فرمود آهنگ

ندید از خویشتن با او دورنگی
بجز سیمین تنی با جسم سنگی

۱۸۲۰. لب از شوخی سوی فرهاد بگشاد
که دارم حیرت ای فرزانه استاد

مرا جز یک نظر افزون ندیدی
چسان این نقش را موزون کشیدی

به پاسخ گفت ای ماه شکربار
بس است از راه دل دیدن بیکبار

نگیرد چشم عاشق عکس دلبر
که از خوناب دل دایم بُوَد تر

چو نقش یار بر دل افکند تاب
نگردد محو هرگز ز آتش و آب

۱۸۲۵. دگر چون جای دل سوی تو باشد
عیان در خاطرش روی تو باشد

هر آن دیدن که از روی هوس نیست
برون از دل خیالش یک نفس نیست

صنم از روی مستی ساغر می
نهاد از دلنوازی در کف وی

ستد جام از کف شیرین دلبند
لب آن جام را زد بوسه‌ای چند

بلی جایی که شیرین است ساقی
نماند جان به جای هوش باقی

۱۸۳۰. به لب بنهاد چون جام طربناک
فرو غلطید لختی بر سر خاک

.....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت  نود و دوم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣2️⃣
*ابیات 1791 الی 1810

از آن یاقوت گون جام از میِ ناب
بدادی هر نفس یاقوت را آب

خرامنده به زیر ران تَذَروی
به بالای تَذَروی شاخ سروی

تنش بیتابی از سیماب جُسته
ز زینش سیم دست افشار رُسته

ز سرمستی به کوه بیستون شد
گذار حسن در کوی جنون شد

۱۷۹۵. چو چشم کوهکن افتاد از دور
که تابان شد ز وادی لَمعهٔ نور

چو پیدا شد ز دور آن سرو قامت
هویدا گشت غوغای قیامت

به سوی بیستون آمد چو سرمست
عنان باره‌اش بیرون شد از دست

فتاد از دور ناگه چشم فرهاد
به رخسار چو ماه آن پری زاد

ز جام وصل جانان گشت سرمست
ز مستی اوفتادش تیشه از دست

۱۸۰۰. چو آمد تا به پا پوید ره یار
ز پا سر را ندانست آن گرفتار

فرو غلطید از بالای آن کوه
چو سنگ از جنبشِ سیلابِ انبوه

چو آید ناگهان سیل خطرناک
سکون بیرون برد از دست خاشاک

چو پیل آید به سوی مور مهمان
شود ناچار او را خانه ویران

چو غلطان شد زبام کوه چون گوی
نهاد اندر سم گلگون سر و روی

۱۸۰۵. به خویش آمد سم گلگون به لب سود
به رخ اشکش روان بر رسم معهود

سم گلرنگ را دادی به لب بوس
سرودی هر نفس از روی افسوس:

که ای فرخنده پی چون رنجه گشتی
به بالین غریبان بر گذشتی

تو ای صَرصَر نهاد باد رفتار
چنان کردی گذر بر طرف گلزار

نقاب از چهرهٔ گل چون گشودی
عنان کی از کف شیرین ربودی

۱۸۱۰. چو یارا نیست کِش گیرم در آغوش
برم در بیستونش بر سرِ دوش

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود و یکم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣1️⃣
*ابیات 1771 الی 1790


به یاران گفت آن مَه پاره کامروز
شوم در بیستون با فال فیروز

ببینم دست و زور کوهکن را
نمایم تازه گفتار کهن را

بدانم تا که هست آن عشق پیشه
زبانش هم عنان با نوک تیشه

و یا شور دلش میل هوایی است
نهان دوری و پیدا آشنایی است

۱۷۷۵. اگر ثابت بود پیوسته در کار
به کوی عاشقی باشد وفادار

پی دلجوییش آیم به گفتار
نمایم بیستون را چون شکر زار

به فرمانش بتان هر سو دویدند
به پشت باد پایان زین کشیدند

چو زین بر کوههٔ گلرنگ بستند
به پشتِ باد صرصر تنگ بستند

عنانش گلرخان بر سر نهادند
به افسون باد در چنبر نهادند

۱۷۸۰. گره از کار گل گر باد بگشاد
گره بستند خوبان بردُم باد

به گلگون کرد جا شیرین مهوش
بر آمد برفراز باد آتش

ز تاب برق گل را تن گدازد
چسان گل جا به پشت برق سازد

به بالای سرش چتر خجسته
همایی بر سر خورشید بسته

چو دست اندر عنان بارگی سود
شد از وی کام گلگون شکّر آلود

۱۷۸۵. بر اَورنگ زُحَل زد تکیه ناهید
به برج ثَور آمد قرص خورشید

پریرویان به دنبالش سبک تاز
چو گِرد روی خوبان لشکر ناز

به چنگ هر یکی پر باده ساغر
چو اندر جرم مَه مهر منوّر

به هر کامی که گلگون می‌زدی پی
طلب کردی ز ساقی ساغر می

چو بنهادی لب شیرین به ساغر
شراب تلخ جُستی طعم شکّر

۱۷۹۰. چه سودی لعل لب بر جام گلفام
شدی یاقوت رخشان پیکر جام


.....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت نود


# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣0️⃣
*ابیات 1751 الی 1770

صباحی تازه چون رخسار جانان
نسیمش دلگشا چون نکهت جان

منوّر چون بیاض طلعت حور
چو روی محوشان دیباچۀ نور

چو دیدار نکویان بهجت انگیز
چو روز وصل گلرویان طرب خیز

شفابخش درون دردمندان
نواساز نیاز مستمندان

۱۷۵۵. کلید قفل خاطرهای بسته
جراحت بندِ اندام شکسته

چراغ محفل شب‌های دیجور
شکر پاش لب جان‌های پرشور

بهار بوستان نامرادی
گُل گُلدسته گُلزار شادی

صباحی بختِ فرّخ رهنمونش
ز بخت مقبلان عشرت فزونش

گل گلزار ملک خوبرویی
چراغ روشن بزم نکویی

۱۷۶۰. نمک پاش درون سینه ریشان
جراحت بخش دل‌های پریشان

فروغ محفل خوبان فَرخار
خندگ آموز بت رویانِ تاتار

شهنشاهِ سریرِ کشورِ ناز
بهارِ عشرتِ خوبانِ طنّاز

بت یاقوت لب تُرک حصاری
خجسته ماه برج گلغداری

گل سیمین بدن شیرین دلبند
بت شکّر شکن ماه شکر خند

۱۷۶۵. ز فرط دوریِ پرویز دلتنگ
زده جام صبوری بر سر سنگ

غم هجران دلش را داشت رنجور
دلش شد تنگ‌تر از دیدهٔ مور

پی تسکین خاطر چاره می‌ساخت
به هر نیرنگ نَرد تازه می‌باخت

چو گردد عشق دور از خوبرویی
فتد رونق ز بازار نکویی

ننالد بلبل ار در گلستان زار
نماند رونقی در روی گلزار

۱۷۷۰. چو کام تشنه ماند خشک و بی تاب
ز روی جذبه‌اش حاصل شود آب


منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و نهم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣9️⃣
*ابیات 1731 الی 1750


مگر چون من تو را قید است در پای
که نتوانی پی جنبیدن از جای

مگر چون من تو را با سنگ کار است
و یا بر دل غمت چون کوه بار است

مگر سر در ره شیرین نهادی
که از دلدادگی بیخود فتادی

مگر از بادۀ شوقی شدی مست
به جُعد مَهوشی گشتی تو پابست

۱۷۳۵. مگر بر دل نهاده بیستونت
و یا سر داده در ملک جنونت

گرفتم از مَنَت خاطر گران است
نه آخر گردشی در آسمان است

به کام دل نگردی گر بناچار
در آخر گردشی کن ای جفاکار

چو بخت من چرایی چند تاریک
شد از تاریکی‌ات امّید باریک

ز سر برکش نقاب ای شام دیجور
مگر مشکوی شیرین بینم از دور

۱۷۴۰. پس آنگه با دل رنجور غمناک
بنالید از درون با ایزد پاک:

که ای دانای حال و داور جان
تو را افلاک و انجم بنده فرمان

به من رحم آور از لطف خدایی
شب تار مرا ده روشنایی

چو گردد بی‌نهایت رنج حرمان
رسد ناچار بهر درد درمان

فزون گردد چو درد ناامیدی
شب هجران کند رو در سفیدی

۱۷۴۵. شب غم تیره گردد چون بغایت
بود تاریکی او را نهایت

چو گیرد سردی دی استواری
در آید از پِیَش ابر بهاری

پس از هر شام دیجور است روزی
بود سازی پس از هر درد و سوزی

چو مشکل شد ز هجر دوست کارش
ز صبح وصل کرد امید وارش

شب غم را برآمد صبح از پی
بهار آمد پس از هنگامۀ دی

۱۷۵۰. شب تاریک نومیدی سر آمد
گل امّید از گلبن بر آمد


......

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و هشتم

«
# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣8️⃣
*ابیات 1711 الی 1730

یکی خون تنش با لب ستردی
یکی جان و روان پیشش سپردی

شب و روزش به سر رفتی ز سختی
غم شیرین چشید از شور بختی

گرفتی هر نفس با کوه ناورد
سرودی با دل خونین پر درد

که ای سنگین نهاد آهنین دل
ز سودای تو ماندم پای در گل

۱۷۱۵. گرم همچون تو بر وی دسترس بود
دلش با تو به سختی هم نفس بود

ز جا می‌کندمش وقت سحرگاه
چو اندام تو از یک تیشه آه

ولی جسم تو گر صد پاره گردد
دل از سختی او بیچاره گردد

به بخت خویش گاهی بود در جنگ
که کی آیی برون از پیکر سنگ

چرا در آمدن گشتی گران خواب
مگر در گردنت پیچیده قلّاب

۱۷۲۰. درآ از خواب و بنما جلوۀ ساز
که جان دارد سر خواب عَدَم باز

شبی مغزش زد از سوز جگر جوش
ز روی طاقتش افتاد سر پوش

فغان بر داشت کای چرخ جفاکار
چه جویی زین غریب دل گرفتار

چرا هر لحظه از وارونه کاری
به فرقم از ره کین سنگ باری

۱۷۲۵. به خوان دعوتت از هر نواله
مرا خون جگر کردی حواله

بر آید روزی هر ذرۀ از سنگ
مرا روزی بُوَد سنگ و دل تنگ

اگر روزی ز کس گردد بریده
فرو بندد ز رنج دهر دیده

گر از دیوان قسمت رفت روزی
به نیران گدازم چند سوزی

چو من لب بستم از هر نا و نوشی
پی جان کندنم تا چند کوشی

مگر پایان این شب را سحر نیست
مگر آه‌غریبان را اثر نیست

۱۷۳۰. دلت نگرفت آخر زین شب تار
گرفتم دوری از حال گرفتار




منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت  هشتاد و هفتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣7️⃣
*ابیات 1691 الی 1710


چو تصویر لبش بستی به نیرنگ
برون می‌جَست یاقوت از دل سنگ

چو بر نقش دهانش کرد عنوان
روان شد از دل سنگ آبِ حیوان

پی نقش دلش هنگام تصویر
نبودی تیشه را در سنگ تأثیر

چو تصویر میانش بست هموار
ز باریکی قلم افتادش از کار

۱۶۹۵. ز نقش چهرۀ او شد مشوّش
که چون در هم نگارد آب و آتش

چو لوح سینه بر کندش به خارا
ز صافی راز دل کرد آشکارا

چو از تمثال شیرین باز پرداخت
دل ویرانه خویشش مکان ساخت

به کار کوه کندن باز سر کرد
چو دل آن کوه را زیر و زبر کرد

چو فرسودی تنش از زخم بازو
بر آن صورت زنو بگذاشتی رو

۱۷۰۰. از آن نظّاره چون نیرو گرفتی
ره پرخاش آن بارو گرفتی

در آوردی تزلزل در تن سنگ
ز بازوی فراخ و خاطر تنگ

ز خون دل که پالودی به مژگان
نمودی بیستون کوه بدخشان

ز بانگ ناله‌اش چون یار دمساز
درون بیستون با او هم آواز

ز آب دیده چون ابر بهاری
نموده چشمه‌ها در کوه جاری

۱۷۰۵. تنش صد پاره از بسیاری ریش
مرقّع گشته همچون دلق درویش

ز سوز سینۀ زارش دل تنگ
کباب آسا شده چسپیده بر سنگ

ندیم مجلس او باد شبگیر
چراغ محفل او چشم نخجیر

به گِردش دام و دَد صف بسته جوقی
به گردن هر یکش از مهر طوقی

به پیرامون او گردیده انبوه
غزالان بیابان وحشی کوه

۱۷۱۰. یکی گَرد رهش از دیده‌ی رُفتی
یکی در پیش او از لابه خفتی

......

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و ششم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣6️⃣
*ابیات 1671 الی 1690

به یاد روی شیرین بیستونش
ز ضرب تیشه سازم رود خونش

گرفتی عربده آن گاه با سنگ
صدای تیشه‌اش رفتی به فرسنگ

به یاد روی شیرین با صد اندوه
فکند‌ی لختی از اندام آن کوه

سبک کردی چو بر آن خاره بازو
شکستی کوه را پهلو به نیرو

۱۶۷۵. گران کردی چنان پولاد سنگین
که آوازش شدی در گوش شیرین

ز بانگ تیشۀ آن آهنین چنگ
تو گفتی بارد از بام فلک سنگ

به لب دندان چو از نیرو فشردی
ز جسم بیستون یک نیمه بردی

چو بازوی توانا بر گشادی
زمین را لرزه بر اعضا فتادی

چو بر جَستی شراری از دل سنگ
نهادی جایگاهش بر دل تنگ

۱۶۸۰. صدایی کاشکار از سنگ گشتی
به آن آوازه هم آهنگ گشتی

ز سنگی بانگ دوری گر شنیدی
زهجران ناله‌ای از دل کشیدی

به هر سنگی که بر کندی ز هم باز
شدی با سنگ همراز و هم آواز

به نوک تیشه اوّل بهر تسکین
به سنگی کرد نقش روی شیرین

چنان افراختش شمشاد قامت
که شد آن سنگ صحرای قیامت

۱۶۸۵. چنان پر خَم کشیدش جعد مشکین
که بر گردن فتادش حلقه و چین

ز نقش گونۀ آن ماه پاره
بر آورد ارغوان از سنگ خاره

چنان سر پنجه بگشادش چو شاهین
که از خون دلش گردید رنگین

چو بر بستش صف مژگان چو سوزن
مشبّک شد دل خارا چو جوشن

چو طاق ابروانش بست بیتاب
سجود آورد بر وی همچو محراب

۱۶۹۰. چو طرح نرگس سر مست او بست
عنان هوشیاری رفتش از دست

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و پنج



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣5️⃣
*ابیات 1651 الی 1670


که ما را جان و دل جای دگر بود
زگفتش از شنیدن گوش کر بود

بگفتندش که کرد از بیستون یاد
که از نیروی دستت گردد آباد

چو بشنید این سخن رو کرد در کوه
به دل از هجر شیرین کوهِ اندوه

خوشا عشق و خوشا هنگامۀ عشق
شود شوریده دل از نامۀ عشق

۱۶۵۵. ز فرط عشق دارد ناله سیلاب
ز شور عشق پیچد ناف گرداب

چو در خاشاک افتد آتش تیز
بود سودایِ عشقِ آتش انگیز

نبود ار عشق شیرین رهنمونش
کجا فرهاد و میل بیستونش

برون ناید اگر عشق فسون ساز
بیفتد رونق از پیرایۀ ناز

نباشد عشق اگر یار نیکویی
شود کاسد متاع خوبرویی

نبودی عشق فرهاد ار بهانه
نبود از خوبی شیرین نشانه

۱۶۶۰. چو آمد کوهکن در بیستون شاد
به چنگش تیشۀ سنگین پولاد

برآمد بیستون را ناله از دل
که فرهاد آمد و شد کار مشکل

اگر در عشق ماند پای بر جای
در آرد ریشۀ این کوه از پای

گرش مهلت دهد چرخ جفا کار
کند این کوه را چون خاک هموار

۱۶۶۵. اگر بیند ز شیرین شرط یاری
نماند بیستون را استواری

درآمد کوهکن پولاد در چنگ
پی زور آزمایی با دلِ تنگ

به نیرو کوه را اندام می‌سُفت
نهانی با دل شوریده می‌گفت:

نگیرد گر غم شیرین ستیزه
نمایم بیستون را ریزه ریزه

ز عشقش گر نگردد سینه غمناک
کنم صد رخنه در پهلوی افلاک

۱۶۷۰. اگر دل را نگیرد لشکر غم
بریزم بیستون را پیکر از هم

.....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و چهارم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣4️⃣
*ابیات 1631 الی 1650


شود آشفته‌گِرد کوی و بازار
به رسوایی کشد در عاقبت کار

به پاس ننگ و نام و آن شوخ طنّاز
به افسون دگر زد پردۀ ساز

که این شوریده را دارم به کاری
که در عالم بماند یادگاری

پس از اندیشه گفتا ای جوانمرد
چو سیّاحِ صبا دایم جهانگرد

۱۶۳۵. بود نزدیکی این دشت کوهی
ثریا رفعتی گردون شکوهی

ره او همچو وصل مهوشان تنگ
بَرِ او چون دل خوبان همه سنگ

کمرگاهش ز صافی چون دل دوست
درونش پُر گهر چون مغز در پوست

فرازش چشمه‌ای چون آب حیوان
زشیرینی قرین با لعل جانان

بود از قلّه کُهسار جاری
به دامن چون رگ ابر بهاری

۱۶۴۰. ز چرخ بیستون رفعت فزونش
همی خوانند مردم بیستونش

اگر برداری از دل بار اندوه
گشایی دست در فرسودن کوه

بر آری طاقی و ایوانی از سنگ
چو تنگ مانی و تصویر ارژنگ

کنارش صفّه‌ای مطبوع و دلکش
چو روی مهوشان سازی منقّش

به زیر صفّه حوضی بر نگاری
روان سازی در آنجا آب جاری

نشستنگاه شیرین است آن کوه
که آساید دمی از بار اندوه

۱۶۴۵. نکو نزهتگهی فرخنده جایی است
برای عیش جای خوش هوایی است

ز گفتش کوهکن می‌بود خاموش
نمودی هستی خود را فراموش

نهاد انگشت خدمت را به دیده
ز مشکو شد برون هوش رمیده

به خویش آمد چو از آن بیقراری
بپرسید از پرستاران ز یاری

۱۶۵۰. که شیرین با دو لعل شکّر آلود
بگوییدم در آن محفل چه فرمود


منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و سوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣3️⃣
*ابیات 1611 الی 1630


بگفتا در جهان خوش‌تر ز هر کار
بگفت افکندنِ سر پیش دلدار

بگفتا وصل بی هجران نباشد
بگفت این درد را درمان نباشد

بگفتا عشق بازی هست دشوار
بگفت آسان شود از وصل دلدار

بگفتا در غم جانان چه سانی
بگفتا کشتی بی بادبانی

۱۶۱۵بگفتا روز یا شب را فزون سوز
بگفت از سوز نشناسم شب از روز

بگفتا کی رهی ز امید و از بیم
بگفت آن دم که جان سازیم تسلیم

بگفتا سودی از دوری جان نیست
بگفت عشّاق را سود و زیان نیست

بگفتا جان اگر خواهد دلارام
بگفت عشّاق را نبود جز این کام

بگفتا عاشقان را چیست آیین
بگفتا فارغند از کفر و از دین

۱۶۲۰. بگفتا چیست خوش‌تر از همه کار
بگفت جان سپردن پیش دلدار

بگفتا با که داری مهربانی
بگفت این نکته را بهتر تو دانی

بگفتا مهر به از دوست یا کین
بگفت از هر چه باشد میل شیرین

بگفتا خوش‌تر از جان هیچ دانی
بگفتا وصل چون تو دلستانی

بگفتا در دلت میل وصال است
بگفت این خود خیالی بس محال است

۱۶۲۵. بگفتا سوی من میل تو چون است
بگفت از گفتن این سودا برون است

بگفتا بر کَن از سودای ما دل
بگفت این عمر را دیگر چه حاصل

بگفتا عشق ما کاریست دشوار
بگفت آسان بود هر مشکل از یار

بگفتا گر به کوه آرم اشاره
بگفت از تیشه سازم پاره پاره

بگفتا چون کشی هجران شیرین
بگفت این جان کنم قربان شیرین

۱۶۳۰. چو شیرین دید کان شوریده ایّام
ندارد یک دم اندر عشق آرام

....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و دوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣2️⃣
*ابیات 1591 الی 1610


صنم بنشسته بر اورنگ زرّین
چو در بتخانهٔ چنین لعبت چین

فتادش ناگهان بیخود نظاره
به روی دلکش آن ماه پاره

سراپای وجودش شعله ور شد
فتاد از پای و از خود بیخبر شد

شکر لب دید چون بر حال زارش
بدانست این که مشکل گشته کارش

۱۵۹۵. به گفتن حقهٔ یاقوت بگشاد
ندا دادش که ای فرزانه استاد

چرا گردیدت از شوریدگی سر
ز تابی سوختت پروانه سان پر

چو آن گفتارش آمد زیور گوش
روان رفته را شد جلوه‌گر هوش

دوباره سر ز خاک راه برداشت
سخن در پاسخ آن ماه برداشت

که از شوریدگان زار ناکام
خبر دارند شیرینان ایّام

۱۶۰۰. چو صیّادی به صیدی افکند تیر
چه حاجت پرسش از احوال نخجیر

پرپرخ زان سؤالی چند پرسید
و زاو نیکو جوابی نیز بشنید

نخستین بار گفتا چیست نامت
بگفتا گر قبول افتد غلامت

بگفتا چیست آیینت به هستی
بگفت آیین و کیش بت پرستی

بگفتا بتنح پرستیدن چه سود است
بگفت این مایهٔ هر هست و بود است

۱۶۵. بگفتا منزلت باشد چه وادی
بگفت اندر دیار نامرادی

بگفتا در چه صنعت سخت کوشی
بگفت اندر مقام جان فروشی

بگفتا جان فروشی از چه سازی
بگفت اندر طریق عشقبازی

بگفتا عشق ورزیدن چه کار است
بگفت از آتش سودای یار است

بگفتا یار اگر باشد جفاجو
بگفت اندر جفای او کنم خو

۱۶۱۰. بگفتا کی دلت گردد ز غم شاد
بگفت آن دم که از دلبر کنم یاد

.....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و یکم

«به نام خدا»

# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣1️⃣
*ابیات 1571 الی 1590


ز بس یاقوت بر رخساره آمود
لبش در رشتهٔ یاقوت گم بود

دو نرگس را نمود از سرمه رنگین
سیه چون طالع فرهاد مسکین

به مژگان داد پیکان‌های کاری
سمن را کرد از نو آبداری

بود مستغنی از آراستن ماه
که آراید ز نور خویش خرگاه

۱۵۷۵. بلا و فتنه را دربان ره کرد
قضا را یار با چشم سیه کرد

طلب فرمود آنگه کوهکن را
صنم در خواست دیدار شمن را

پرستاران به فرمان خداوند
طلب کردند استاد هنرمند

بگفتندش که شیرین شکربار
تو را خوانده است در نه پای رفتار

چو آمد این نواسازی به گوشش
به تاراج حوادث رفت هوشش

در اول گفت جان را چار تکبیر
فرو شست از تعلّق لوح تصویر

۱۵۸۰. به طوف کعبهٔ جان بست احرام
شده لبّیک گویان گام بر گام

چو عزم کوی آن سرو سهی کرد
ز جان اول قدم قالب تهی کرد

فتادش لرزه چون مستان بر اندام
قدم در راه می‌زد کام و ناکام

دو پا پیچان به دور هم چو چوگان
سرش از بیخودی چون گوی غلطان

۱۵۸۵. نفس در سینه آمد در شماره
عرق ریزان به رخ همچون ستاره

در آمد لنگ لنگان تا به دهلیز
چو عاصی در صف محشر عرق ریز

پرستاران طلب کردند اجازه
که از شیرین رسد فرمان تازه

چو شد در صحن مشکو بی‌دل و جان
چو حِربا شد در آنجا مات و حیران

به خاک افتاد بهر سجده از دور
بسان هیربد از جلوهٔ نور

۱۵۹۰.زبانش از ثنا خوانی شده لال
رخ زردش نمودی شرح احوال


منظومه فر هاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣0️⃣
*ابیات 1551 الی 1570

که تاحال دلش را باز جویم
به هشیاری خبر زین راز جویم

چو صیّاد آورد در دام خود صید
چو گیرد گردنش در حلقه قید

سکون گیرد دل پر اضطرابش
برد با خاطر آسوده خوابش

چو شیرین دید صیدی بسته در بند
دل صید افکنش گردید خورسند

۱۵۵۵. دلش دانست کان شوریده‌زار
به دام آن صنم باشد گرفتار

نهان از همدمان می‌داشت این راز
به مستی کرد قانون سخن ساز

چو می ناخورده هوش از سر رباید
چو نوشد ساغر می زان چه زاید

چو آرد شور وصف کس شنیدن
چه حالت باشدش هنگام دیدن

چو سوزد وصف آتش جسم زاری
چه سازد چون کند در وی گذاری

۱۵۶۰. هزار از صحبت گل چون زند جوش
چه گوید گر گلش آید در آغوش

ز یاد شمع چون پروانه سوزد
چه باشد حالتش چون بر فروزد

چو گردد کوهکن بیخود ز نامی
چه سازد گر خورد زان باده جامی

چنین مشّاطهٔ این بکر طنّاز
نقاب از چهره معنی کشد باز

که روزی دلگشا چون صبح نوروز
چو بخت مقبلان میمون و فیروز

۱۵۶۵. نشاط انگیز چون عهد جوانی
فرح بخشا چو صبح زندگانی

ز خواب ناز شیرین گشت بیدار
رخی تابنده و لعلی شکر بار

پرستاران زده بر گرد او صف
گلاب و عنبر و آئینه در کف

پرندی نیلگون افکنده بر سر
طرازی لعلگون پوشیده در بر

پریشان طرّه‌اش بر گِرد رخسار
چو بر برگ شقایق مشک تاتار

۱۵۷۰. مرصّع پیکرش از پای تا سر
ز هر سو چون بتان آموده گوهر

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و نهم

�به نام خدا�
# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت
*ابیات 1531 الی 1550

پرستاران ز حیرت لب گَزیدند
که این افسانه را پایان ندیدند

نیارستند از شیرین نهفتن
نه این افسانه با وی باز گفتن

سخن را عاقبت در پرده ناچار
به پیش آن صنم کردند اظهار

که در پاداش استاد هنرور
برافشاندیم بس گنجینهٔ زر

۱۵۳۵. به سیم و زر نیفتند او نگاهی
نسنجید او گهر با پرّ کاهی

ز پذرفتن بسی بردیم نازش
به سیم و زر نبود اصلاً نیازش

زر اندر پیش چشمش خاک راه است
ولی ز آه دلش گینی سیاه است

مرادش را خدا داند که چون است
ولی دل در برش دریای خون است

پریرخ بالبی پرخنده و ناز
ره دیگر زدی دانسته ز این راز

۱۵۴۰. که سرّ این سخن کاریست مشکل
خلد صد خار ازین افسانه در دل

که در سختی فتد مرد هنرور
ز سعی تیشه بهر جُستن زر

کسی کاو جان کند بیمزد در کار
به نزد عقل بس کاریست دشوار

چو مستغنی بود از سیم و از زر
به تلخی عمر شیرین را کند سر

بود دیوانهٔ شوریده حالی
و یا در خاطرش فکر محالی

۱۵۴۵. نشاید بی‌خبر بودن ز حالش
بباید دیدن و جستن مقالش

ز سودا و ز سودش باز جستن
دل از اندیشه این راز شستن

اگر دیوانه باشد بازدانیم
و گرنه معنی این راز دانیم

کنون از ساغر گلرنگ مستم
ز مستی شد عنان دل ز دستم

چنان از می به غارت رفته هوشم
که حرف کس فرو ناید به گوشم

۱۵۵۰. چو بنشیند خمار باده از سر
طلب دارید استاد هنرور

.