یک عصر در تراس

درد دوری، آه از این دردها
مویه در عیش و غم لبخندها

عصر سرد و صندلی هم در تراس
چای تلخ و تلخیِ این قندها

باز شرحش می‌دهد حال مرا
باد تند و رختِ روی بندها

قهوه‌ی قاجاری چشمان تو
کرد من را سرنگون چون زندها

چشممان کردند مردم جان من
بی‌اثر شد دودِ این اسپندها

زهرا شعاع/ 24 اردیبهشت 1404

تَرد

ای سخت دل باعث شدی سودا بنامم درد را
دردی که بعد از هر نفس زایل کند هر مرد را

تنها کلامِ هَک شده در چشمِ تو "پیوند" بود
حالا چگونه بی وفا اکنون بخوانم "تَرد" را

پاداشِ سروِ سبزِ جان بعد از توکل بر نسیم؟
اکنون اجابت میکنندش برگِ خشکِ زرد را

زهرا شعاع/ 23 اردیبهشت 1404

ای عشق

ای عشق

ای عشق، تو آتشی هستی که خاموشی نداری، نوری که هیچگاه در تاریکی گم نمی‌شود. آمدنت، تمام زخم‌های کهنه را به رویای دوباره بدل می‌کند و حضورت، نفس‌های مرده را جان می‌بخشد. هر جا که تویی، دل‌ها بهاری‌اند و نگاه‌ها ستاره‌باران.

بی تو، ثانیه‌ها بی‌صدا می‌گذرند و روزها، تکرارِ بیهوده‌ی نبودن می‌شوند. اما وقتی که هستی، هر لحظه آواز می‌شود، هر کلمه شعر، و هر نگاه، آغوشی برای زندگی. پس بمان، همیشه بمان، که جهان بی‌تو تنها سایه‌ای از خود است.

ای عشق، تو آتشین شراری
طوفانِ امید و بی‌قراری

در جامِ نگاهمان نشستی
رازِ شب و ماه را شکستی

با نامِ تو، زندگی بهار است
بی تو، دل همیشه در غبار است


ای عشق، صدای بی‌کرانی
آغوشِ هزار کهکشانی

در چشمِ تو آفتاب جاری‌ست
لبخندِ تو شعرِ یادگاری‌ست

بی تو، دلِ من غریب و تنهاست
با تو، جهان پر از تماشا است

ای شعله‌ی روشنِ دل و جان
هر لحظه ببار، همچو باران

محسن شعاع فروردین ۱۴۰۳

دردا...

دردا نشد بمانی، تا جان کنم فدایت

پروانه ای به دور، شمعی شوم برایت

هرگز نمیتوانم باور کنم قفس را

در بند تو رها و آزاده در هوایت

# پرتو

غزل شعاع

درد دگری

گَر که دردِ تنِ من چاره‌یِ دردِ دِگَریست
تنِ من تا به ابد پُر زِ تنش خواهد زیست

و اگر گریه‌ی من، خنده نهد بر لبِ دوست
چشم و دل تا به ابد هردو ببایند گریست....

زهرا شعاع / زمستان 1403

سزاوار

به پایان می‌رسد آخر تمام بی‌قراری‌ها
و این شعرِ به ظاهر پوچ از این بردباری‌ها

زمانی می‌رسی اینجا که غرقی در پشیمانی
طنابی دور گردن داری از انواع داری‌ها

تو می‌باید سزاوار تمام ظلم‌ها باشی
که می‌باید بسوزی با همان چشمان خماری‌ها

لیاقت را چه تعیین می‌کند هربار در مغزم؟
من و این داستان عاشقی با اشکباری‌ها

زهرا شعاع / زمستان 1403