منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت صد و سی و یکم
«
# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نیریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع
قسمت 1️⃣3️⃣1️⃣
ابیات 2570 الی 2590
۲۵۷۰.ز گردش از چه بستی پای رفتار
چرا بر جا چو ثابت ماند سیّار
مگر انجـم ز رفتن پا کشیدند
به کاخ ناتوانی آرمیدنـد
به رنگ جُعد شیرین گر چه تاری
خلاف آن چرا بر یک قراری
ز موی من درازی وام کردی
دلم چون موی بی آرام کردی
مگر خورشید را زورق شکسته
و یا خود زورقش در گل نشسته
۲۵۷۵.مگر دلـوِ فلک افتاده در چاه
که ناید بانگی از دلـوِ سحرگاه
مگر امشب قران مهروماه است
عروس مهر اندر حجله گاه است
مگر سیل سر شکم بسته ره را
که بر بسته است راه صبحگه را
مگر از دود آهم راه شد گم
که ره مسدود شد بر سیر انجم
الا ای تیره شب تندی رها کن
زرحمت خندهٔ دندان نما کن
۲۵۸۰. مراتا چند داری زار و دلگیر
چرا ساکن شدی چون لوح تصویر
اگر داری به دل خوی پلنگی
چرا چون طالع من تیره رنگی
چرا بستند مرغان لب ز گفتار
نشد نوبت زنِ صبح از چه بیدار
اگر گم کرده ره خورشید خاور
چرا از جانب مغرب نزد سر
مگر از روز شب دوری گُزیده
کز ایشان تار اُلفت شد بریده
۲۵۸۵.شبا تا کی سیه چون پـّر زاغی
چو چشم زاغ روشن کن چراغی
دلم شد ناتوان زین شام دیجور
که شب گردد فزون سودای رنجور
چو دید آن تیره شب پایان ندارد
دل پژمـرده اش درمان ندارد
بنالید از درون با ایزد پاک
که ای پاینده از حکم تو افلاک
ز اوج قدرتت گردون حصاری
به کوی رفعتت گیتی غباری
«به نام خدا»
# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نیریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع
قسمت 1️⃣3️⃣1️⃣
ابیات 2570 الی 2590
۲۵۷۰.ز گردش از چه بستی پای رفتار
چرا بر جا چو ثابت ماند سیّار
مگر انجـم ز رفتن پا کشیدند
به کاخ ناتوانی آرمیدنـد
به رنگ جُعد شیرین گر چه تاری
خلاف آن چرا بر یک قراری
ز موی من درازی وام کردی
دلم چون موی بی آرام کردی
مگر خورشید را زورق شکسته
و یا خود زورقش در گل نشسته
۲۵۷۵.مگر دلـوِ فلک افتاده در چاه
که ناید بانگی از دلـوِ سحرگاه
مگر امشب قران مهروماه است
عروس مهر اندر حجله گاه است
مگر سیل سر شکم بسته ره را
که بر بسته است راه صبحگه را
مگر از دود آهم راه شد گم
که ره مسدود شد بر سیر انجم
الا ای تیره شب تندی رها کن
زرحمت خندهٔ دندان نما کن
۲۵۸۰. مراتا چند داری زار و دلگیر
چرا ساکن شدی چون لوح تصویر
اگر داری به دل خوی پلنگی
چرا چون طالع من تیره رنگی
چرا بستند مرغان لب ز گفتار
نشد نوبت زنِ صبح از چه بیدار
اگر گم کرده ره خورشید خاور
چرا از جانب مغرب نزد سر
مگر از روز شب دوری گُزیده
کز ایشان تار اُلفت شد بریده
۲۵۸۵.شبا تا کی سیه چون پـّر زاغی
چو چشم زاغ روشن کن چراغی
دلم شد ناتوان زین شام دیجور
که شب گردد فزون سودای رنجور
چو دید آن تیره شب پایان ندارد
دل پژمـرده اش درمان ندارد
بنالید از درون با ایزد پاک
که ای پاینده از حکم تو افلاک
ز اوج قدرتت گردون حصاری
به کوی رفعتت گیتی غباری
.........
.........