گمشدگان تاریخ

نام آنان را به یاد نخواهی آورد

اما با دیدن درختان مانده در خاک گریه سر می دهی نازکم

گم شدگانی که

از درخت سبز بودن را نه

بلکه ماندن را آموختند

گوش کن دلبرکم

فریاد هایشان در گوشت طنین می اندازد

نه از درد

که آوازی از زیبایی دل خاکشان سر می دهند و زخم های جا مانده بر آن خاک پیر را در تن‌شان می ریزند

آتششان زن و خوب بنگر

که از دل خاکستر ها چنان می رویند که لبخند پر کشیده از نگاهشان تو را در در سیاهی چشمانشان فرو خواهد برد

آری

آنان گمشدگان تاریخند

آنانی که یکدیگر را سخت در آغوش کشیدند تا شاید جان خسته دردماندیشان کمی آرام گیرد

تو آنان را به یاد نخواهی آورد اما فراموش نکن گمشدگان در تاریخ ماندنی اند.

مینا شعاع-خرداد1404

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر، تو را او به سر صدر نشاند

با الهام از کلام ژرف مولانا:

گاهی درهای زندگی یکی پس از دیگری بسته می‌شوند، و دل، سرشار از اندوه و بی‌پناهی، راهی نمی‌بیند. اما آن‌کس که صبر را زینت دل کند و در پشت درِ بسته بماند، در حقیقت به میعادگاه لطف الهی نزدیک‌تر است. چرا که پسِ هر درِ بسته، حکمتی نهفته‌ است و پسِ هر انتظار، مقامی بلند.

دل مشوش مدار اگر اکنون به درگاهت جواب نیست؛ که آن‌که در را بسته، بهتر از تو می‌داند کی و چگونه بگشاید...
و آن‌گاه که گشاید، تو را نه به آستانه، که به صدرِ مجلس خویش خواهد نشاند. 🌿

#صبر_کلید_درهای_بسته
#مولانا
#شعاع

پیکر مطبوع برای نظر است

سعدیا پیکر مطبوع برای نظر است
گر نَبینی چه بود فایده چشم بصیر؟

در این دیار غریب، دل ما را نه خانه‌ای هست و نه آرامی. آن‌چه داریم، زلفی‌ست که بند از پای جان‌مان ربوده و نگاهی‌ست که داغ بر دل‌مان نهاده. اسیر زنجیر ناز توایم، بی آن‌که گریز و گزیری باشد.

دل، به تماشای تو خو کرده؛ و چشم، جز به جمالت نمی‌نگرد. اگرچه بسیارند که در بارگاهت مقرب‌ترند، ما را همین بس که جز تو در عالم، یاری نشناسیم. آرزو داشتیم که جان نثار کنیم، لیک این جان، چندان نازنین نیست که به پای تو فخر فروشیم.

حرفی که از درد برخیزد، رنگی دارد که با هزار دلیل و حجت برابری نمی‌کند. اگر لب خاموش باشد، چهره، راز دل را فاش می‌کند. این دل شوریده، هرچند پیر شده، هنوز کودکانه دل به تو بسته است؛ گویی عشق، مرزِ سال و ماه نمی‌شناسد.

چشم از آن دو کمانِ ابرو نمی‌توانم برداشت، حتی اگر همه عالم، تیرِ سرزنش روانه‌ام کنند. شگفتا از آنان که با زبان عقل، پند عاشق می‌دهند. پند؟ این واژه در قاموس دل‌باخته جایی ندارد.

و سعدی، این پیر روشن‌نگر، چه نیک گفته: پیکرِ زیبایی را برای دیدن آفریده‌اند، اگر نبینی، چشمِ بینا را چه سود؟

#سعدی

#شعاع

#پیکرِ_زیبا

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و هشتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣8️⃣
*ابیات 1511 الی 1530


که کار دست بس صَعب است و مشکل
بود آسان چو کاری سرکند دل

هنرمندی که چشم از حیله پوشد
به کار خود به جان و دل بکوشد

به پایان آید آن کار خجسته
کند پیدا کلیدِ کارِ بسته

برای مزد رنج آن هنرمند
فرو گیرید از گنج گهر بند

۱۵۱۵. نثار سیم و زر بر وی فشانید
نگین وارش میان زر نشانید

چو اندر کار ما فرسوده از رنج
فرو ریزید در پاداش او گنج

پرستاران به حکم آن شکرخند
طلب کردند استاد هنرمند

در گنجینهٔ زر برگشادند
به رسم ارمغان پیشش نهادند

که شیرین بانوی صاحب کلاهی
پی رنج تو دارد عذر خواهی

۱۵۲۰. تو را پاداش سختی بیش ازین است
نگیرد نکته هر کس نکته بین است

چو دید آن سیم و زر بیچاره فرهاد
بر آورد از دل شوریده فریاد

که آوخ از تقاضای دل من
از این جان کندن بیحاصل من

گرفتم گنج باد آور فشانید
دریغا درد را درمان ندانید

به جای سیم بس اشک روانم
زر ار باید رخ چون زعفرانم

۱۵۲۵. کسی کز جان و دل دوری گزیند
چسان در قید سیم و زر نشیند

زر و سیم است بهر جُستن کام
مرا تلخ است کام از دور ایّام

کسی کز جان خود گیرد کرانه
نپوید همچو مرغ از بهر دانه

نه طفلم تا که از بهر شکیبم
به سرخ و زرد کس بدهد فریبم

شما را باد ارزانی زر و سیم
به نزد بیدلان سیم است چون ریم

۱۵۳۰. سر شوریده را با زر چه کار است
که سر اندر تن دلداده بار است



منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و هفتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣7️⃣
*ابیات 1491 الی 1510


به یکدیگر چنان دادیش پیوند
کز او حیران شدی فکر خردمند

ندارد عاشق دلداده یارا
که فرساید به نیرو سنگ خارا

نه در عشقش بود آن هوشیاری
که دل بندد سوی صنعت نگاری

نشیند یار در ملک وجودش
در آید سستی اندر تار و پودش

۱۴۹۵. خرد از هر سری بیرون نهد پای
زصنعت بنددش دست تمنای

همه صنعت گریها کار عشق است
بنای گیتی از آثار عشق است

بود نیروی عشق سخت بنیاد
که ساید کوه را از دست فرهاد

وگرنه عاشقان از بینوایی
کجا دارند تاب سنگ سایی

زچابک دستی فرهاد ناکام
به ماهی کام شیرین یافت انجام

۱۵۰۰. چو جوی کهکشان هموار و روشن
به انجامش رساند استاد پر فن

در او گر قطرهٔ شیری چکیدی
دمی در مشکوی شیرین رسیدی

ز پیش گلّه تا قصر سمنبر
چو کام کودک و پستان مادر

چو بر لب نام شیر از ناز بردی
سخن نسروده از آن شیر خوردی

پرستاران به شیرین مژده بردند
از آن صنعت گری لختی شمردند

۱۵۰۵. که کاری این چنین حدّ بشر نیست
بدینسان صنعت از فرط هنر نیست

ازین صنعت گری سر خیره گردد
روان هوشمندان تیره گردد

نه گوشی این هنرمندی شنیده
نه چشمی این چنین استاد دیده

ندانیم این هنر را مایه از چیست
هنرور را بدینسان پایه از چیست

به نیرو کوه را بر کنده هر سوی
وز او برپا نموده این چنین جوی

۱۵۱۰. درآمد غمزهٔ شیرین به غارت
به شوخی کرد با خوبان اشارت

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و ششم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣6️⃣
*ابیات 1471 الی 1490

ز مشکو گر شمیمی بر وزیدی
به استقبال او با سر دویدی

نمودی همرهی با باد شبگیر
شدی با او دمی سرگرم تقریر

که ای خرّم نسیم کوی دلدار
روان بخش دل رنجور بیمار

خبرداری از آن ماه حصاری
نمودی بر سر آن کو گذاری

۱۴۷۵. اگر بار دگر آنجا گذشتی
زحال من بیان کن سرگذشتی

دگر با خویش گفتی ای سیه روز
نشسته شاد شیرین دل افروز

ز نخوت سر به خسرو در نیارد
گدائی چون تو را کی برشمارد

غرور و حُسن و شادی در نهادش
کجا از بیدلان آید به یادش

چو گفتی این خروش از دل کشیدی
چو دام و دد به هر وادی دویدی

۱۴۸۰. ره آمد شدش شد آشکارا
که گلگون بود ز اشکش سنگ خارا

فتادی گاه بیخود بر سر خاک
به جای جامه کردی سینه را چاک

بغلطیدی به خاک از سوزش دل
ز آب دیده کردی خاک را گل

نهادی شب چو روی اندر سیاهی
نخفتی از فغانش مرغ و ماهی

غباری گر ز کوی دوست جَستی
به جای سرمه در چشمش نشستی

۱۴۸۵. چو صبح از جیب مشرق مهر خاور
زدی چون طلعت شیرین برون سر

گرفتی تیشهٔ پولاد در چنگ
چو دل کردی هزاران رخنه در سنگ

بلند و پست را هموار کردی
بهم هر سنگ را مسمار کردی

چنان کردی بهم هر خاره را یار
که یکسان بود اگر جستی به پرگار

ز آه سینه‌اش مسکن عیان بود
که گه آتش عیان گاهی دخان بود

۱۴۹۰. ز هرسنگی که برکندی به نیرو
مهندس وار بربستی ترازو


.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و پنجم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣5️⃣
*ابیات 1451 الی 1470


و گر با کوه باشد در ستیزه
کند از یک نگاهش ریزه ریزه

چو آمد کوهکن در دشت سرمست
پی انجام فرمان تیشه در دست

به هر سنگی در آن وادی رسیدی
زضرب تیشه اش از هم دریدی

ز نوک تیشه اش اندام جدول
گرفته چون رخ آئینه صیقل

۱۴۵۵. چنان از تیشه دادی سنگ را تاب
که هم آتش ازو جستی و هم آب

چنان نازک کشیدی خط تصویر
که بر قرطاس ساید کلک تحریر

سبک کردی چو بازوی قوی زور
تراشیدی سواد از دیدۂ حور

به نرمی تیشه را دادی چو پشتی
ستردی از تن فکرت درشتی

چو لب را بر لب از سختی فشردی
ز آهن چین و موج از آب بردی

۱۴۶۰. ربودی چون شدی از عشق تازه
ز روی ماهرویان زنگ غازه

توانستی ز ضرب تیشه از شور
سیاهی کردن از زلف بتان دور

چو وجدی در دل از عشقش فزودی
کلف ز آهن ز روی مه زدودی

به روزش سنگ سفتن بود پیشه
بسودی سنگ خارا را به تیشه

به هر سنگی ز کوهی رسته کردی
به هم چون جسم و جان پیوسته کردی

۱۴۶۵. به هم هر سنگ را می کرد دمساز
چو بر اندام خوبان حسن با ناز

چو شام از بام گردون آمدی پیش
خراشیدی به ناخن سینهٔ خویش

کشیدی آتش سودا زبانه
نمودی ساز راه عاشقانه

سرشک از دیدهٔ خونین فشاندی
نهال آرزو در دل نشاندی

دمی از دوری دلبر نمی‌خفت
به جای سنگ شب یاقوت می‌سفت

۱۴۷۰. نهادی سینه چون بر سنگ خاره
زسنگ خاره برجَستی شراره



منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و چهارم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣4️⃣
*ابیات 1431 الی 1450


کنون فرموده آن شمع نکویی
که پردازی ز سنگ خاره جویی

به کار آری رموز هندسی را
نگاری صنعت اقلیدسی را

که چون جوپان بدوشد شیر از راغ
درآید شیر چون آب اندر این باغ

اگر برداری این اندیشه از جای
به سعی بازوان کوه فرسای

۱۴۳۵. به مزدت گنج سیم و زر گشاید
ز بذل سیم و زر شادت نماید

چو رفت این گفتگو در گوش فرهاد
بر اندامش سراسر لرزه افتاد

شکیبایی زدستش شد عنان تاب
طپید از جوش دل چون غرقه در آب

درآمد از درش سیلی چنان سخت
که برد از کف به یکبارش دل و رخت

دلش زان نام شیرین شد مشوّش
چنان کافتد درون پنبه آتش

۱۴۴۰. بر او شد روز روشن تار و تیره
شد از حیرت دلش چون دیده خیره

بگردیدش ز شور عشق احوال
شد از گفتن زبانش در دهان لال

نهاد انگشت از ایما به دیده
برون شد چون غزال دام دیده

به صحرا شد شتابان تیشه در چنگ
فتادش کار دل با آهن و سنگ

دو جا نَبوَد ز فرمان راه چاره
که نتواند کسی از وی کناره

۱۴۴۵. یکی فرمان شه کز بیم جان است
دگر امر نکویان کان روان است

به دل مزدور کوشد اندر آن کار
به جان کوشد در این ره عاشق زار

در آن از بیم جان ناچار کوشد
در اینجا بی محابا جان فروشد

به کاری چون کند شیرین اشاره
اگر کوه است گردد پاره پاره

به هر جا حسن سازد جلوه آغاز
روان عاشقان گردد به پرواز

۱۴۵۰. اگر با بحر گیرد عشق ناورد
به آسانی برانگیزد ازو گرد

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و سوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣3️⃣
*ابیات 1411 الی 1430


مبادا خاطرت آشفته از غم
به جامت بادهٔ عشرت دمادم

دل اندر این زمین شوریده گردد
شود خون و روان از دیده گردد

دلی از سنگ باید تن ز آهن
که گیرد بر سر این کوی مسکن

بود تاثیر این خاک فرح بیز
که بگدازد تن اندر وی چو ارزیز

۱۴۱۵. اگر داری دلی محکم‌تر از سنگ
که از سختی نگردد هیچ دلتنگ

کمر بربند و دست و پنجه بگشای
هنر چندانکه داری باز بنمای

وگرنه در سلامت ترک ما گوی
ره کوی سلامت را به سر پوی

به پاسخ گفت فرهاد هنرور
که ای دیرینه یار مهر پرور

چه کوی است این و او را ماجرا چیست
چه فرمان باشد و فرمانروا کیست

۱۴۲۰. که بنهادم قدم چون اندر این گِل
مرا آشفته شد چون بخت خود دل

فروشد پای دل در این زمینم
ره بیرون شدن در خود نبینم

ولی برگو ز کار و کارفرما
که دل شد ز این زمین تاراج و یغما

جوابش داد کای مرد هنرمند
بود این کاخ شیرین شکرخند

که از عشقش بود شوریده پرویز
ز مژگان در غم رویش گهر ریز

۱۴۲۵. عیان خورشید اگر بیند جمالش
بکاهد چون هلالی از خیالش

اگر مه بیندش دیوانه گردد
ز رویش شمع چون پروانه گردد

نقاب از بر کشد از روی مهوش
فتد در سنگ چون خاشاک آتش

ز شیرینی لبش همسنگ جان است
به این شیرین لبی شور جهان است

بود چندی که از پرویز دور است
ز هجرانش دل او ناصبور است

۱۴۳۰. ز دلتنگی که دارد در زمانه
مزاجش را بود میل بهانه

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و دوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣2️⃣
*ابیات 1391 الی 1410


ز خاکش بوی خون پنهان شنیدی
غلط گفتم که بوی جان شنیدی

به رفتن گام می‌زد تند و بی‌تاب
بسان گوسفند و کوی قصّاب

به مژگان خاک رَه هر لحظه می‌رُفت
به دل با خاطر آشفته می‌گفت

که این کام دل دیوانه باشد
همایون ساحت بتخانه باشد

۱۳۹۵. کنم از جلوهٔ بت دیده روشن
شوم خوشدل ز دیدار برهمن

رخ اندر خاک پای بت بسایم
به روی دل در معنی گشایم

خرد اول قدم گردید از او دور
از او چون نو نیازان گشت مهجور

دلش چون دید آن کوی خطرناک
چو بِسمِل پیش او غلطید بر خاک

که ای دور از خرد راهی که پویی
هلاک خویش را در جستجویی

۱۴۰۰. ندارم اندرین ره تاب یاری
در این محنت ندارم بردباری

به گِل آغشته شد خون عزیزان
از این کوی پر آفت شو گریزان

اجازت ده کزاین ره باز گردم
سوی آسودگی دمساز گردم

به آه و ناله دل کردش چو بدرود
به رسم بیدلان گامی دو پیمود

از او جان جُست دستوری هجران
قدم در راه می‌زد جسم بی جان

۱۴۰۵. دل و جان و خرد بگذاشت ناگاه
تنی بی روح سر بنهاد در راه

چو آمد بر در آن کاخ فرّخ
بشد مات و نهاد اندر زمین رخ

پس آنگه با تنی چون کوه پولاد
طوافی چند کرد از پا در افتاد

به بالین آمدش فرخنده شاپور
بدیدش قالبی از روح مهجور

به صد افسون به خویش آورد بازش
شد از دستان‌سرایی دلنوازش

۱۴۱۰. که خیر مقدم ای همراز دیرین
به کامت نوش بادا شهد شیرین

.