منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و هشتم

«
# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣8️⃣
*ابیات 1711 الی 1730

یکی خون تنش با لب ستردی
یکی جان و روان پیشش سپردی

شب و روزش به سر رفتی ز سختی
غم شیرین چشید از شور بختی

گرفتی هر نفس با کوه ناورد
سرودی با دل خونین پر درد

که ای سنگین نهاد آهنین دل
ز سودای تو ماندم پای در گل

۱۷۱۵. گرم همچون تو بر وی دسترس بود
دلش با تو به سختی هم نفس بود

ز جا می‌کندمش وقت سحرگاه
چو اندام تو از یک تیشه آه

ولی جسم تو گر صد پاره گردد
دل از سختی او بیچاره گردد

به بخت خویش گاهی بود در جنگ
که کی آیی برون از پیکر سنگ

چرا در آمدن گشتی گران خواب
مگر در گردنت پیچیده قلّاب

۱۷۲۰. درآ از خواب و بنما جلوۀ ساز
که جان دارد سر خواب عَدَم باز

شبی مغزش زد از سوز جگر جوش
ز روی طاقتش افتاد سر پوش

فغان بر داشت کای چرخ جفاکار
چه جویی زین غریب دل گرفتار

چرا هر لحظه از وارونه کاری
به فرقم از ره کین سنگ باری

۱۷۲۵. به خوان دعوتت از هر نواله
مرا خون جگر کردی حواله

بر آید روزی هر ذرۀ از سنگ
مرا روزی بُوَد سنگ و دل تنگ

اگر روزی ز کس گردد بریده
فرو بندد ز رنج دهر دیده

گر از دیوان قسمت رفت روزی
به نیران گدازم چند سوزی

چو من لب بستم از هر نا و نوشی
پی جان کندنم تا چند کوشی

مگر پایان این شب را سحر نیست
مگر آه‌غریبان را اثر نیست

۱۷۳۰. دلت نگرفت آخر زین شب تار
گرفتم دوری از حال گرفتار




منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت  هشتاد و هفتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣7️⃣
*ابیات 1691 الی 1710


چو تصویر لبش بستی به نیرنگ
برون می‌جَست یاقوت از دل سنگ

چو بر نقش دهانش کرد عنوان
روان شد از دل سنگ آبِ حیوان

پی نقش دلش هنگام تصویر
نبودی تیشه را در سنگ تأثیر

چو تصویر میانش بست هموار
ز باریکی قلم افتادش از کار

۱۶۹۵. ز نقش چهرۀ او شد مشوّش
که چون در هم نگارد آب و آتش

چو لوح سینه بر کندش به خارا
ز صافی راز دل کرد آشکارا

چو از تمثال شیرین باز پرداخت
دل ویرانه خویشش مکان ساخت

به کار کوه کندن باز سر کرد
چو دل آن کوه را زیر و زبر کرد

چو فرسودی تنش از زخم بازو
بر آن صورت زنو بگذاشتی رو

۱۷۰۰. از آن نظّاره چون نیرو گرفتی
ره پرخاش آن بارو گرفتی

در آوردی تزلزل در تن سنگ
ز بازوی فراخ و خاطر تنگ

ز خون دل که پالودی به مژگان
نمودی بیستون کوه بدخشان

ز بانگ ناله‌اش چون یار دمساز
درون بیستون با او هم آواز

ز آب دیده چون ابر بهاری
نموده چشمه‌ها در کوه جاری

۱۷۰۵. تنش صد پاره از بسیاری ریش
مرقّع گشته همچون دلق درویش

ز سوز سینۀ زارش دل تنگ
کباب آسا شده چسپیده بر سنگ

ندیم مجلس او باد شبگیر
چراغ محفل او چشم نخجیر

به گِردش دام و دَد صف بسته جوقی
به گردن هر یکش از مهر طوقی

به پیرامون او گردیده انبوه
غزالان بیابان وحشی کوه

۱۷۱۰. یکی گَرد رهش از دیده‌ی رُفتی
یکی در پیش او از لابه خفتی

......

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و ششم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣6️⃣
*ابیات 1671 الی 1690

به یاد روی شیرین بیستونش
ز ضرب تیشه سازم رود خونش

گرفتی عربده آن گاه با سنگ
صدای تیشه‌اش رفتی به فرسنگ

به یاد روی شیرین با صد اندوه
فکند‌ی لختی از اندام آن کوه

سبک کردی چو بر آن خاره بازو
شکستی کوه را پهلو به نیرو

۱۶۷۵. گران کردی چنان پولاد سنگین
که آوازش شدی در گوش شیرین

ز بانگ تیشۀ آن آهنین چنگ
تو گفتی بارد از بام فلک سنگ

به لب دندان چو از نیرو فشردی
ز جسم بیستون یک نیمه بردی

چو بازوی توانا بر گشادی
زمین را لرزه بر اعضا فتادی

چو بر جَستی شراری از دل سنگ
نهادی جایگاهش بر دل تنگ

۱۶۸۰. صدایی کاشکار از سنگ گشتی
به آن آوازه هم آهنگ گشتی

ز سنگی بانگ دوری گر شنیدی
زهجران ناله‌ای از دل کشیدی

به هر سنگی که بر کندی ز هم باز
شدی با سنگ همراز و هم آواز

به نوک تیشه اوّل بهر تسکین
به سنگی کرد نقش روی شیرین

چنان افراختش شمشاد قامت
که شد آن سنگ صحرای قیامت

۱۶۸۵. چنان پر خَم کشیدش جعد مشکین
که بر گردن فتادش حلقه و چین

ز نقش گونۀ آن ماه پاره
بر آورد ارغوان از سنگ خاره

چنان سر پنجه بگشادش چو شاهین
که از خون دلش گردید رنگین

چو بر بستش صف مژگان چو سوزن
مشبّک شد دل خارا چو جوشن

چو طاق ابروانش بست بیتاب
سجود آورد بر وی همچو محراب

۱۶۹۰. چو طرح نرگس سر مست او بست
عنان هوشیاری رفتش از دست

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و پنج



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣5️⃣
*ابیات 1651 الی 1670


که ما را جان و دل جای دگر بود
زگفتش از شنیدن گوش کر بود

بگفتندش که کرد از بیستون یاد
که از نیروی دستت گردد آباد

چو بشنید این سخن رو کرد در کوه
به دل از هجر شیرین کوهِ اندوه

خوشا عشق و خوشا هنگامۀ عشق
شود شوریده دل از نامۀ عشق

۱۶۵۵. ز فرط عشق دارد ناله سیلاب
ز شور عشق پیچد ناف گرداب

چو در خاشاک افتد آتش تیز
بود سودایِ عشقِ آتش انگیز

نبود ار عشق شیرین رهنمونش
کجا فرهاد و میل بیستونش

برون ناید اگر عشق فسون ساز
بیفتد رونق از پیرایۀ ناز

نباشد عشق اگر یار نیکویی
شود کاسد متاع خوبرویی

نبودی عشق فرهاد ار بهانه
نبود از خوبی شیرین نشانه

۱۶۶۰. چو آمد کوهکن در بیستون شاد
به چنگش تیشۀ سنگین پولاد

برآمد بیستون را ناله از دل
که فرهاد آمد و شد کار مشکل

اگر در عشق ماند پای بر جای
در آرد ریشۀ این کوه از پای

گرش مهلت دهد چرخ جفا کار
کند این کوه را چون خاک هموار

۱۶۶۵. اگر بیند ز شیرین شرط یاری
نماند بیستون را استواری

درآمد کوهکن پولاد در چنگ
پی زور آزمایی با دلِ تنگ

به نیرو کوه را اندام می‌سُفت
نهانی با دل شوریده می‌گفت:

نگیرد گر غم شیرین ستیزه
نمایم بیستون را ریزه ریزه

ز عشقش گر نگردد سینه غمناک
کنم صد رخنه در پهلوی افلاک

۱۶۷۰. اگر دل را نگیرد لشکر غم
بریزم بیستون را پیکر از هم

.....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و چهارم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣4️⃣
*ابیات 1631 الی 1650


شود آشفته‌گِرد کوی و بازار
به رسوایی کشد در عاقبت کار

به پاس ننگ و نام و آن شوخ طنّاز
به افسون دگر زد پردۀ ساز

که این شوریده را دارم به کاری
که در عالم بماند یادگاری

پس از اندیشه گفتا ای جوانمرد
چو سیّاحِ صبا دایم جهانگرد

۱۶۳۵. بود نزدیکی این دشت کوهی
ثریا رفعتی گردون شکوهی

ره او همچو وصل مهوشان تنگ
بَرِ او چون دل خوبان همه سنگ

کمرگاهش ز صافی چون دل دوست
درونش پُر گهر چون مغز در پوست

فرازش چشمه‌ای چون آب حیوان
زشیرینی قرین با لعل جانان

بود از قلّه کُهسار جاری
به دامن چون رگ ابر بهاری

۱۶۴۰. ز چرخ بیستون رفعت فزونش
همی خوانند مردم بیستونش

اگر برداری از دل بار اندوه
گشایی دست در فرسودن کوه

بر آری طاقی و ایوانی از سنگ
چو تنگ مانی و تصویر ارژنگ

کنارش صفّه‌ای مطبوع و دلکش
چو روی مهوشان سازی منقّش

به زیر صفّه حوضی بر نگاری
روان سازی در آنجا آب جاری

نشستنگاه شیرین است آن کوه
که آساید دمی از بار اندوه

۱۶۴۵. نکو نزهتگهی فرخنده جایی است
برای عیش جای خوش هوایی است

ز گفتش کوهکن می‌بود خاموش
نمودی هستی خود را فراموش

نهاد انگشت خدمت را به دیده
ز مشکو شد برون هوش رمیده

به خویش آمد چو از آن بیقراری
بپرسید از پرستاران ز یاری

۱۶۵۰. که شیرین با دو لعل شکّر آلود
بگوییدم در آن محفل چه فرمود


منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و سوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣3️⃣
*ابیات 1611 الی 1630


بگفتا در جهان خوش‌تر ز هر کار
بگفت افکندنِ سر پیش دلدار

بگفتا وصل بی هجران نباشد
بگفت این درد را درمان نباشد

بگفتا عشق بازی هست دشوار
بگفت آسان شود از وصل دلدار

بگفتا در غم جانان چه سانی
بگفتا کشتی بی بادبانی

۱۶۱۵بگفتا روز یا شب را فزون سوز
بگفت از سوز نشناسم شب از روز

بگفتا کی رهی ز امید و از بیم
بگفت آن دم که جان سازیم تسلیم

بگفتا سودی از دوری جان نیست
بگفت عشّاق را سود و زیان نیست

بگفتا جان اگر خواهد دلارام
بگفت عشّاق را نبود جز این کام

بگفتا عاشقان را چیست آیین
بگفتا فارغند از کفر و از دین

۱۶۲۰. بگفتا چیست خوش‌تر از همه کار
بگفت جان سپردن پیش دلدار

بگفتا با که داری مهربانی
بگفت این نکته را بهتر تو دانی

بگفتا مهر به از دوست یا کین
بگفت از هر چه باشد میل شیرین

بگفتا خوش‌تر از جان هیچ دانی
بگفتا وصل چون تو دلستانی

بگفتا در دلت میل وصال است
بگفت این خود خیالی بس محال است

۱۶۲۵. بگفتا سوی من میل تو چون است
بگفت از گفتن این سودا برون است

بگفتا بر کَن از سودای ما دل
بگفت این عمر را دیگر چه حاصل

بگفتا عشق ما کاریست دشوار
بگفت آسان بود هر مشکل از یار

بگفتا گر به کوه آرم اشاره
بگفت از تیشه سازم پاره پاره

بگفتا چون کشی هجران شیرین
بگفت این جان کنم قربان شیرین

۱۶۳۰. چو شیرین دید کان شوریده ایّام
ندارد یک دم اندر عشق آرام

....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و دوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣2️⃣
*ابیات 1591 الی 1610


صنم بنشسته بر اورنگ زرّین
چو در بتخانهٔ چنین لعبت چین

فتادش ناگهان بیخود نظاره
به روی دلکش آن ماه پاره

سراپای وجودش شعله ور شد
فتاد از پای و از خود بیخبر شد

شکر لب دید چون بر حال زارش
بدانست این که مشکل گشته کارش

۱۵۹۵. به گفتن حقهٔ یاقوت بگشاد
ندا دادش که ای فرزانه استاد

چرا گردیدت از شوریدگی سر
ز تابی سوختت پروانه سان پر

چو آن گفتارش آمد زیور گوش
روان رفته را شد جلوه‌گر هوش

دوباره سر ز خاک راه برداشت
سخن در پاسخ آن ماه برداشت

که از شوریدگان زار ناکام
خبر دارند شیرینان ایّام

۱۶۰۰. چو صیّادی به صیدی افکند تیر
چه حاجت پرسش از احوال نخجیر

پرپرخ زان سؤالی چند پرسید
و زاو نیکو جوابی نیز بشنید

نخستین بار گفتا چیست نامت
بگفتا گر قبول افتد غلامت

بگفتا چیست آیینت به هستی
بگفت آیین و کیش بت پرستی

بگفتا بتنح پرستیدن چه سود است
بگفت این مایهٔ هر هست و بود است

۱۶۵. بگفتا منزلت باشد چه وادی
بگفت اندر دیار نامرادی

بگفتا در چه صنعت سخت کوشی
بگفت اندر مقام جان فروشی

بگفتا جان فروشی از چه سازی
بگفت اندر طریق عشقبازی

بگفتا عشق ورزیدن چه کار است
بگفت از آتش سودای یار است

بگفتا یار اگر باشد جفاجو
بگفت اندر جفای او کنم خو

۱۶۱۰. بگفتا کی دلت گردد ز غم شاد
بگفت آن دم که از دلبر کنم یاد

.....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و یکم

«به نام خدا»

# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣1️⃣
*ابیات 1571 الی 1590


ز بس یاقوت بر رخساره آمود
لبش در رشتهٔ یاقوت گم بود

دو نرگس را نمود از سرمه رنگین
سیه چون طالع فرهاد مسکین

به مژگان داد پیکان‌های کاری
سمن را کرد از نو آبداری

بود مستغنی از آراستن ماه
که آراید ز نور خویش خرگاه

۱۵۷۵. بلا و فتنه را دربان ره کرد
قضا را یار با چشم سیه کرد

طلب فرمود آنگه کوهکن را
صنم در خواست دیدار شمن را

پرستاران به فرمان خداوند
طلب کردند استاد هنرمند

بگفتندش که شیرین شکربار
تو را خوانده است در نه پای رفتار

چو آمد این نواسازی به گوشش
به تاراج حوادث رفت هوشش

در اول گفت جان را چار تکبیر
فرو شست از تعلّق لوح تصویر

۱۵۸۰. به طوف کعبهٔ جان بست احرام
شده لبّیک گویان گام بر گام

چو عزم کوی آن سرو سهی کرد
ز جان اول قدم قالب تهی کرد

فتادش لرزه چون مستان بر اندام
قدم در راه می‌زد کام و ناکام

دو پا پیچان به دور هم چو چوگان
سرش از بیخودی چون گوی غلطان

۱۵۸۵. نفس در سینه آمد در شماره
عرق ریزان به رخ همچون ستاره

در آمد لنگ لنگان تا به دهلیز
چو عاصی در صف محشر عرق ریز

پرستاران طلب کردند اجازه
که از شیرین رسد فرمان تازه

چو شد در صحن مشکو بی‌دل و جان
چو حِربا شد در آنجا مات و حیران

به خاک افتاد بهر سجده از دور
بسان هیربد از جلوهٔ نور

۱۵۹۰.زبانش از ثنا خوانی شده لال
رخ زردش نمودی شرح احوال


منظومه فر هاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣0️⃣
*ابیات 1551 الی 1570

که تاحال دلش را باز جویم
به هشیاری خبر زین راز جویم

چو صیّاد آورد در دام خود صید
چو گیرد گردنش در حلقه قید

سکون گیرد دل پر اضطرابش
برد با خاطر آسوده خوابش

چو شیرین دید صیدی بسته در بند
دل صید افکنش گردید خورسند

۱۵۵۵. دلش دانست کان شوریده‌زار
به دام آن صنم باشد گرفتار

نهان از همدمان می‌داشت این راز
به مستی کرد قانون سخن ساز

چو می ناخورده هوش از سر رباید
چو نوشد ساغر می زان چه زاید

چو آرد شور وصف کس شنیدن
چه حالت باشدش هنگام دیدن

چو سوزد وصف آتش جسم زاری
چه سازد چون کند در وی گذاری

۱۵۶۰. هزار از صحبت گل چون زند جوش
چه گوید گر گلش آید در آغوش

ز یاد شمع چون پروانه سوزد
چه باشد حالتش چون بر فروزد

چو گردد کوهکن بیخود ز نامی
چه سازد گر خورد زان باده جامی

چنین مشّاطهٔ این بکر طنّاز
نقاب از چهره معنی کشد باز

که روزی دلگشا چون صبح نوروز
چو بخت مقبلان میمون و فیروز

۱۵۶۵. نشاط انگیز چون عهد جوانی
فرح بخشا چو صبح زندگانی

ز خواب ناز شیرین گشت بیدار
رخی تابنده و لعلی شکر بار

پرستاران زده بر گرد او صف
گلاب و عنبر و آئینه در کف

پرندی نیلگون افکنده بر سر
طرازی لعلگون پوشیده در بر

پریشان طرّه‌اش بر گِرد رخسار
چو بر برگ شقایق مشک تاتار

۱۵۷۰. مرصّع پیکرش از پای تا سر
ز هر سو چون بتان آموده گوهر

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و نهم

�به نام خدا�
# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت
*ابیات 1531 الی 1550

پرستاران ز حیرت لب گَزیدند
که این افسانه را پایان ندیدند

نیارستند از شیرین نهفتن
نه این افسانه با وی باز گفتن

سخن را عاقبت در پرده ناچار
به پیش آن صنم کردند اظهار

که در پاداش استاد هنرور
برافشاندیم بس گنجینهٔ زر

۱۵۳۵. به سیم و زر نیفتند او نگاهی
نسنجید او گهر با پرّ کاهی

ز پذرفتن بسی بردیم نازش
به سیم و زر نبود اصلاً نیازش

زر اندر پیش چشمش خاک راه است
ولی ز آه دلش گینی سیاه است

مرادش را خدا داند که چون است
ولی دل در برش دریای خون است

پریرخ بالبی پرخنده و ناز
ره دیگر زدی دانسته ز این راز

۱۵۴۰. که سرّ این سخن کاریست مشکل
خلد صد خار ازین افسانه در دل

که در سختی فتد مرد هنرور
ز سعی تیشه بهر جُستن زر

کسی کاو جان کند بیمزد در کار
به نزد عقل بس کاریست دشوار

چو مستغنی بود از سیم و از زر
به تلخی عمر شیرین را کند سر

بود دیوانهٔ شوریده حالی
و یا در خاطرش فکر محالی

۱۵۴۵. نشاید بی‌خبر بودن ز حالش
بباید دیدن و جستن مقالش

ز سودا و ز سودش باز جستن
دل از اندیشه این راز شستن

اگر دیوانه باشد بازدانیم
و گرنه معنی این راز دانیم

کنون از ساغر گلرنگ مستم
ز مستی شد عنان دل ز دستم

چنان از می به غارت رفته هوشم
که حرف کس فرو ناید به گوشم

۱۵۵۰. چو بنشیند خمار باده از سر
طلب دارید استاد هنرور

.