منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت چهاردهم

«به نام خدا »

# منظومهء فرهاد و شیرین سرودهء شعله نی ریزی .
[شامل ۳۵۲۰ بیت]تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارایه در فضای مجازی : فاطمه شعاع

قسمت 1️⃣4️⃣
*ابیات 220 الی 240

وگر نفرین کنندش در شب و روز
نماید شکر احسان از سر سوز

خوش آید در مذاق او ملامت
مخافت در برش به از سلامت

به دشنامش اگر لب بر گشایند
چنان داند که تحسینش نمایند

خرد از جان و دل چنداندجفا را
که مشتاقان ره و رسم وفا را

۲۲۵.خلد در پایش از صد ناوک خار
برد لذّت چو مست از سَیر گلزار

ز جانش گر بر افروزند آذر
کند پیدا به دل خوی سمندر

شود غرقه اندر موج گرداب
بود خوشدل چو جسم ماهی از آب

به زلف دلبران دائم نشستن
کمند شبروی دائم به دستش

به لعل نوشخندان برده تا پی
بُوَد سرخوش چو مست از ساغر می

۲۳۰.به غیر از روی و گیسوی دلارام
ندارد آگهی از صبح و از شام

گرش در گردن اندازند زنجیر
به یادش آید از زلف گره گیر

زپیکان گر تنش سازند افگار
نبیند هیچ جز مژگان دلدار

زنخجیر گر بر آرند از تنش پوست
ندارد جز خیال ابروی دوست

ره عشق است آری از خطر دور
کند خو با بلایش طبع رنجور

ز عشق از سر نهد بر خار مجنون
به چشم آید ورا خارا و اکسون

به یاد روی شیرین کوه سفتن
ندارد کوهکن پروای خفتن

یکی پرسید از پروانه زار
که ای در کوی مشتاقی گرفتار

تو را معشوقه بس تند خوی است
میانه صحبت سنگ و سبوی است

تو را جسمی بود رنجور و لاغر
سرشته جسم دلخواهت ز آذر

۲۴۰.به گاه وصل چون رخ بر فروزد
سرا پای وجودت را بسوزد

ای عشق

ای عشق

ای عشق، تو آتشی هستی که خاموشی نداری، نوری که هیچگاه در تاریکی گم نمی‌شود. آمدنت، تمام زخم‌های کهنه را به رویای دوباره بدل می‌کند و حضورت، نفس‌های مرده را جان می‌بخشد. هر جا که تویی، دل‌ها بهاری‌اند و نگاه‌ها ستاره‌باران.

بی تو، ثانیه‌ها بی‌صدا می‌گذرند و روزها، تکرارِ بیهوده‌ی نبودن می‌شوند. اما وقتی که هستی، هر لحظه آواز می‌شود، هر کلمه شعر، و هر نگاه، آغوشی برای زندگی. پس بمان، همیشه بمان، که جهان بی‌تو تنها سایه‌ای از خود است.

ای عشق، تو آتشین شراری
طوفانِ امید و بی‌قراری

در جامِ نگاهمان نشستی
رازِ شب و ماه را شکستی

با نامِ تو، زندگی بهار است
بی تو، دل همیشه در غبار است


ای عشق، صدای بی‌کرانی
آغوشِ هزار کهکشانی

در چشمِ تو آفتاب جاری‌ست
لبخندِ تو شعرِ یادگاری‌ست

بی تو، دلِ من غریب و تنهاست
با تو، جهان پر از تماشا است

ای شعله‌ی روشنِ دل و جان
هر لحظه ببار، همچو باران

محسن شعاع فروردین ۱۴۰۳

منظومهء فرهاد و شیرین شعله نی ریزی  قسمت سیزدهم

# منظومهء فرهاد و شیرین سرودهء شعله نی ریزی .
[شامل ۳۵۲۰ بیت]تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارایه در فضای مجازی : فاطمه شعاع

قسمت1️⃣3️⃣
*ابیات 201 الی 220

گهی در روی لیلی مات بودی
گهی زان مات کالاموات بودی

زرویش چون نظر کوتاه کردی
به خود پیچیدی و صد آه کردی

گهی گشتی به گِردش آسیا وار
به گِرد نقطه گردیدی چو پرگار

گهی از ذوق دل مدهوش گشتی
ز صهبای جنون بی هوش گشتی

۲۰۵.دران حالت ز بیم دوری دوست
زجا جستی چو مغز از حجلهٔ پوست

ز وصف او زبانی لال مانده
نه او را هوش و نه احوال مانده

چو حِربا گاه حیران ایستاده
دو‌ دیده بر رخ جانان نهاده

دلش آخر از آن اندیشه شد تنگ‌
رسیدش شیشه آرام بر سنگ‌

فغان برداشت کز وصلم چه حاصل
که هست اندیشهٔ دوریش در دل

۲۱۰.همان بهتر که با دوری بسازم
چرا چون شمع در وصلش گدازم

غم دوری به یک سامان نکوتر
از این آشوب وصل شعله پرور

ندارم طاقت اینگونه وسواس
خلد در تن مرا صد نوک الماس

دلی پر ناله راه کوه برداشت
ز پیش آن پردهٔ اندوه برداشت‌

روان شد همچو آهوی رمیده
به صحرا چون غزال دام دیده

۲۱۵.ز جولانگاه لیلی رخت بر بست
وزانجا بر سریر نَجد بنشست

بلی هجران به از وصل پر آشوب
که در دل نیست جز سودای محبوب

فغان از خوی این طبع هوسناک
کز او دامان دل گردیده صد چاک

نه پروایی ز ننگ و عار دارد
نه با کفر و نه با دین کار دارد

به خواری گر بر آرندش ز تن پوست
نتابد روی دل از درگه دوست

۲۲۰.اگر سنگش زنند از کینه بر سر
به تاجش گوییا آموده گوهر

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت دوازدهم

به نام خدا "

#منظومهءفرهادو شیرین سرودهء شعله نی ریزی .
[شامل ۳۵۲۰ بیت]تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارایه در فضای مجازی : فاطمه شعاع

قسمت 1️⃣2️⃣
*ابیات 184 الی 200

دو جا سودای عشق آرد شبیخون
که گر دل کوه باشد ز او شود خون

یکی آنجا که هجران دلارام
نه آغازش بود پیدا نه انجام

نه در خاطر ز دیدارش خیالی
نه اندر دل تمنّای وصالی

رود عمرش به سر ، در هجر و اندوه
گدازد گر بود از سنگ یا کوه

دگر آنجا که عشق نیک فرجام
کند در خاطری یکباره آرام

رباید اوّل از کف هوش و دینش
کند با عشق مَه رویان قرینش

۱۹۰.شب و روزش کند با یار همدوش
چو شاخ توأمش سازد هماغوش

گذارد وقت را در وصل دلدار
نباشد در دلش از هجر آزار

ز بیم هجر سوزد شمع مانند
از آن بیمش بود دل بسته در بند

خیال هجر سوزد شمع وارش
بود چون شمع چشم اشکبارش

شبی مجنون بیدل بعد سالی
به لیلی یافت بی زحمت وصالی

۱۹۵.ز شوق روی آن یار سمنبر
دلش لرزید در بر چون صنوبر

فتادش رعشه بر تن همچو مستان
ز کف شد حالتش چون می پرستان

زسوز قرب عشق آن دلارام
نبودش یک نفس در سینه آرام

طپیدی گاه در گِل همچو بِسْمِل
پریشان تر شد از آشفتن دل

زدی گاهی معلّق چون کبوتر
ندانستی سر از پا پای از سر

۲۰۰.گهی از وجد حالت کردی افغان
گهی از شوق بدریدی گریبان

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت یازدهم

#منظومهء فرهاد و شیرین سرودهء شعله نی ریزی.

[شامل ۳۵۱۰ بیت]تصحیح دکتر مختار کمیلی

ارایه در فضای مجازی :فاطمه شعاع

قسمت1️⃣1️⃣

* ابیات 164 الی 183

شبی در بیستون فرهاد مسکین

به خوابش شد مصوٌر روی شیرین

۱۶۵.که همچون گُل به گلگون آرمیده

ز کوه بیستون چون مَه دمیده

لبی پر خنده چشمی فتنه انگیز

چو بر گل ژاله رخسارش عرق ریز

دهان از خوش بیانی پر شکر کرد

به روی کوهکن لختی نظر کرد

که ای افسانه در عشق مجازی

نباشد عشق ما افسانه بازی

اگر عشق مَنت در دل تمام است

به عاشق خواب و خور کردن حرام است

۱۷۰.اجازت چون شدت در کوه سُفتن

حرامت باد زین پس شاد خفتن

نباشد عاشقان را راحت و خواب

نیارد کس نماز اندر دو محراب

اگر عشق مَنت در کار باشد

تو را خفتن بسی دشوار باشد

و گر خواب و خورت آخر مدار است

تو را با دعوی یاری چه کار است

گر از فرمان عشقم سر بتابی

گلی از گلشن وصلم نیابی

۱۷۵. تو را من کوه کندن داده ام یاد

گه گردد کوی عشق از دستت آباد

چرا عمری به غفلت می گذاری

مراد خاطرم را بر نیاری

در آن اندیشه از جا کوهکن جَست

گرفت آن تیشه پولاد در دست

شنیدم جمله عمرش از آن خواب

نمی بودی به خاطر ‌یک نفس تاب

به یاد روی شیرین کوه سُفتی

نهانی با درون خویش گفتی:

۱۸۰.که راه عشق باشد بس خطرناک

نخواهد عشق الّا سینه چاک

در آن وادی که عشق آتش فروزد

اگر روح الامین آید بسوزد

نباشد عشق را غیر از مَخافت

دلیل وادی عشق است آفت

نبودی بعد از آنش هیچ پیشه

بجز فرسودن خارار به تیشه

چهارشنبه‌سوری؛ جشنی از آتش و امید

چهارشنبه‌سوری؛ جشنی از آتش و امید

در این شب سرخ و شعله‌ور، که آتش، قصه‌گوی هزاران ساله‌ی امید و گرماست، دل‌هایمان را از غبار غم می‌تکانیم. شراره‌های آتش، سرخی از ما می‌گیرند و زردی غم را می‌سوزانند.

چهارشنبه‌سوری، نوید بهاری است که از پس زمستان می‌آید، بشارت نوری است که تاریکی را پس می‌زند. در این شب، آتش را نه برای سوزاندن، که برای زنده‌کردن روشن می‌کنیم. می‌پریم و می‌خوانیم: «زردی من از تو، سرخی تو از من!»

باشد که دل‌های ما، چون آتش این شب، همیشه گرم، همیشه روشن، و همیشه پر از امید باشد.

محسن شعاع ۲۸ اسفند ۱۴۰۳

منظومه فرهاد شیرین سرودهء شعله نی ریزی قسمت دهم

#منظومهء فرهاد و شیرین سرودء شعله نی ریزی.
[شامل ۳۵۱۰ بیت]تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارایه در فضای مجازی :فاطمه شعاع

قسمت 🔟
* ابیات141 الی 163

نکردی از سخن گر خامه بنیاد
که گفتی قصّه از شیرین و فرهاد

نبودی گر سخن در نامه مکنون
نماندی نامی از لیلی و مجنون

سخن تیغ زبان هوشمند است
سخن سرمایه طبع بلند است

سخن در هر سری دارد هوایی
بود هر رود را دیگر نوایی

۱۴۵.سخن از جانب عاشق نیاز است
چو معشوقش سراید جمله ناز است

سخن گاهی ز دمسازی برآید
گهی از روی غمّازی بر آید

سخن گاهی درِ عشرت گشاید
گهی افسانه ماتم سراید

گهی در وی پدید آثار جنگ است
گهی آسایش دلهای تنگ است

یکی باشد سخن از روی آهنگ
یکی صلح آورد پیدا یکی جنگ

۱۵۰.سخن باشد رگ ابر گهر بار
به جایی گُل دمد جای دگر خار

به هر مغزی که دارد نکهتِ خوش
ز او سر بر زند گل های دلکش

دماغی کاندرو سودا نهد گام
نباید زو برون جز گفته خام

سخن یکسان طبایع را خلاف است
نه چون زرباف کار موی باف است

سخن را لذّتی باید که از شور
فروزد آتش اندر وادی طور

۱۵۵.ز هر افسانه راه عشق خوش تر
زهر منزل نکوتر کوی دلبر

سخن چون سر زند از روزن دل
چو از عشق است گردد رهزن دل

بسوزد دفتر از هنگامه عشق
فرو ریزد شرار از خامه عشق

چو وصف عشق را آرام به دفتر
همی ترسم فتد در دفتر آذر

کیم من خوشه چین خرمن عشق
زده دست طلب در دامن عشق

۱۶۰.ز سوز عشق می گویم فسانه
بود فرهاد و شیرینم بهانه

غرض زاین گفتگو تفسیر عشق است
که اصل مدّعا تحریر عشق است

چو می بندم به کاخ عشق آیین
سرایم قصّه فرهاد و شیرین

کز او عشّاق را دل تازه گردد
جهان از عشق پر آوازه گردد

ما آن بودیم... | سرودی از پایداری و امید

ما آن بودیم... | سرودی از پایداری و امید

ما آن بودیم
که با شوقی پنهان در دل شب،
چراغی از امید در دست،
رهسپار جاده‌های بی‌انتها شدیم.

ما آن بودیم
که در هجوم بادهای ناگهان،
ریشه در خاک عشق دواندیم
و از زخم‌ها شکوفه ساختیم.

ما آن بودیم
که صدایمان را به گوش آسمان رساندیم،
بی‌آنکه از طوفان بترسیم،
بی‌آنکه از تاریکی بگریزیم.

محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳

ادامه نوشته

منظومه فرهاد و شیرین سروده‌‌ی شعله نی‌ریزی قسمت نهم

#منظومهء فرهاد و شیرین سرودهء شعله نی ریزی.
[شامل ۳۵۱۰ بیت]تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارایه در فضای مجازی :فاطمه شعاع

قسمت 9️⃣
* ابیات 121الی 140

چو شد تیغ کجش در کار دین راست
ز تیغش زنگ کفر از دهر بر خواست

دلیل راه خضر استاد جبریل
به شانش سر به سر آیات تنزیل

از او برپا بود دین الهی
مطیع امر او مه تا به ماهی

پس از وی یازده فرزند پاکند
که بی آلایش از این آب و خاکند

۱۲۵.به عالم رهنما و حجّت حق
امام و پیشوا و نور مطلق

همه مشکوه نور کردگارند
چراغ روشن شب های تارند

خداوندا به حقّ چارده نور
مکن ما را زلطف خویش مهجور

سخن آمد نخست از ایزد پاک
سخن آمد فرود از عرش بر خاک

ز آهنگ سخن شد خامه منشق
جهان از یک سخن بگرفت رونق

نگشتی گر سخن پیدا ز آغاز
نجستی کس نشان از خلوت راز

نبودی گر سخن در کام انسان
دد و انسان بُدند از رتبه یکسان

رسولان گر نبودندی سخن ساز
چه دانستی صفات حق کسی باز

نبودی گر سخن اندر میانه
معطّل بود اوضاع زمانه

سخن نزدیک سازد هر ره دور
سخن پیدا کند هر راز مستور

۱۳۵.سخن در هر دهان پیک خیال است
سخن پروانه بزم وصال است

نباید از سخن تا لب به گفتار
چه داند کس ره آسان ز دشوار

نباشد گر سخن چون ترجمانش
چه داند حال عاشق دلستانش

نگوید تا سخن طوطی ز هر در
کجا ریزد به کامش طعم شکّر

نراند تا سخن بلبل به گلزار
چه داند کس که دارد دل گرفتار

۱۴۰.سخن با دل نبودی گر موافق
که راندی نکته از معشوق و عاشق

عشق برای ما نبود

عشق برای ما نبود؛ آخر ما همان هایی بودیم که با دیدن اولین شکوفه های بهار، از ذوق در کوچه باغ ها دویدیم و برای مورچه ای که راه خانه اش را گم کرده بود و سر گردان می چرخید، گریستیم.
ما همان هایی بودیم که اشک ها را مهمان خانه هایشان می کردند و لبخند بر لبشان، هیچ گاه از دل پر دردشان نشانه ای نمی داد.
ما همان هایی بودیم که در انتظار نبودند که کسی بیاید و دسته گلی پر از گل برایشان به ارمغان بیاورد و صد جمله زیبا نثار روحشان کند؛ ما همان هایی بودیم که صد دسته گل ساختیم و هر روز صبح با درخت کنج خانه، راز دل کردیم.
ما همان هایی بودیم که با چشم محبت همه را بدرقه راهشان کردیم و کلید قلبمان را زیر چارقد گلدار، در خانه کاهگلی قدیمی، کنج دیوارش مخفی ساختیم.
ما دویدیم تا به قطار زندگیمان برسیم. آخر اگر ما در کوچه ای، دقیقه ای در کمین عشق می ماندیم و غم دلمان لحظه ای زبان به سخن باز می کرد، آخرین قطار ایستگاه آن زندگی لعنتی را نیز از دست می دادیم.

مینا شعاع_اسفند۱۴۰۳