دردا...
دردا نشد بمانی، تا جان کنم فدایت
پروانه ای به دور، شمعی شوم برایت
هرگز نمیتوانم باور کنم قفس را
در بند تو رها و آزاده در هوایت
# پرتو
غزل شعاع
دردا نشد بمانی، تا جان کنم فدایت
پروانه ای به دور، شمعی شوم برایت
هرگز نمیتوانم باور کنم قفس را
در بند تو رها و آزاده در هوایت
# پرتو
غزل شعاع
گَر که دردِ تنِ من چارهیِ دردِ دِگَریست
تنِ من تا به ابد پُر زِ تنش خواهد زیست
و اگر گریهی من، خنده نهد بر لبِ دوست
چشم و دل تا به ابد هردو ببایند گریست....
زهرا شعاع / زمستان 1403
جامی از شراب و شبی بیانتها...
بگذار باده در بلور جام برقصد، چون ماهی در برکهای از رؤیا. بگذار شب، بوسهای از مستی بر پیشانی لحظهها بنشاند. امشب، میان سایههای لرزانِ شمع و سکوتی که در گوش زمان نجوا میکند، باده مینوشم تا جهان را از یاد ببرم، یا شاید جهان مرا...
شراب، حدیثیست که لبها بیآنکه سخن بگویند، میفهمند. جرعهای که در گلو میدود، نه تلخ است، نه شیرین، بلکه راز هزاران شبِ بیخواب را در خود دارد. باده، آتشیست که در سرمای این شب جانم را گرم میکند، شرابی که از چشمهایم مینوشد و مرا به خوابِ بیخوابان میبرد...
بیا، جامی پر کن! که این شب بینهایت است و ما، سایههایی گذرا بر دیوار زمان...
محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳
ساعتی در دستِ تقدیر،
ساعتی بازیچهی باد،
لحظهای همگام با غیر،
لحظهای سرگشته و شاد.
یک نفس آزاد باش و،
گوش بر بانگ درون،
راه خود را خود بیاب و،
ساز خود را خود بزن.
چون نسیمی رامِ راهی،
یا که طوفانی رها،
هرچه هستی، خویش باش و،
بر مدار خویش باش.
محسن شعاع اسفند ۱۴۰۳
به پایان میرسد آخر تمام بیقراریها
و این شعرِ به ظاهر پوچ از این بردباریها
زمانی میرسی اینجا که غرقی در پشیمانی
طنابی دور گردن داری از انواع داریها
تو میباید سزاوار تمام ظلمها باشی
که میباید بسوزی با همان چشمان خماریها
لیاقت را چه تعیین میکند هربار در مغزم؟
من و این داستان عاشقی با اشکباریها
زهرا شعاع / زمستان 1403
بهار آمد، زمین تازه نفس کشید
گلها از خواب بیدار شدند، رنگها در هوا رقصیدند
نسیم لطیف به شانههای درختان میخزد
و زندگی، دوباره در دلها جوانه میزند.
دستهای آفتاب، به لبهی برگها میرسد
دستهای باران، نوازشگر خاک خشک شده.
هر گل، در دلش هزار قصه از نوروز میریزد
و دشت، با رنگهای تازه به استقبال روزهای نو میآید.
بهار، گلی است که در دلِ هر انسان میشکفد
زمانی که به زندگی، با امید نگاه کنیم.
در گوشهگوشهی دنیا، یک نفسِ تازه آغاز میشود
و دلها، دوباره یاد میگیرند که زندگی شگفتانگیز است.
محسن شعاع ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۳