منظومه فرهاد و شیرین  شعله نی ریزی قسمت پنجاه و سوم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهء شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 5️⃣3️⃣
*ابیات 1011 الی 1030


به من جز مهربانی نیست کارش
شوم سرخوش ز طبع آبدارش

تو را معشوقه چون رخ برفروزد
در اوّل جلوه بالت را بسوزد

اگر عاشق دهد جان بهر جانان
چرا معشوقه‌اش باید بدینسان

که در اوّل قدم چون بر فروزد
زتابی عاشق خود را بسوزد

۱۰۱۵. مرا شمع جَمال گل ضرور است
که از پا تا به سر مشکوهٔ نور است

گهی لب برنهم بر گِرد رویش
گهی دل خوش کنم از رنگ و بویش

نوای عاشقی از نو کنم ساز
به او سازم حدیث عشق آغاز

گهی مستانه غلطم پیش رویش
گهی شوریده وار آیم به کویش

نه راز عشق گفتن می‌توانی
نه برخواندن رسوم مهربانی

۱۰۲۰. در اوّل جلوه سوزی در بر یار
تو را معشوقه‌ای باشد جفا کار

مرا میل و طرب زانسو فزون است
که غمخوار من و دل غرق خون است

نخواهم دلبری ناخوانده دفتر
که در اوّل رهم سوزد زکین پر

هزار افسانه از عشقش سرایم
غم دل هر نفس پیشش نمایم

مرا بگذار و راه خویش برگیر
نباشد نالۀ بم همدم زیر

۱۰۲۵. خروش عاشقان از چنگ عشق است
نفیر بلبلان ز آهنگ عشق است

ره عشق ار بپوید سنگ خاره
چو کوه طور گردد پاره پاره

اگر آهن به راه عشق تازد
چو موم از سختی دوران گدازد

به عشق خوب رویان هر که خو کرد
جهانی را از آن پر گفتگو کرد

چو رسم عشق پوید خوبرویی
طریق عاشقی گیرد نکویی

۱۰۳۰. جهان از شور پر آوازه گردد
روان عشقبازان تازه گردد

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت پنجاه و‌دوم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودهء شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت5️⃣2️⃣
*ابیات 991 الی 1010


مقام عشق از این افسانه دور است
کنام شیرکی در خورد مور است

چو شیرین ماند از پرویز مهجور
مزاج نازکش گردید رنجور

چو مطرب بر زدی صوت اغانی
چو نی نالان شدی از ناتوانی

چو دیدی ساغر صهبای گلگون
دلش گشتی چو مینا لُجّۀ خون

۹۹۵. مغنّی نغمه‌ای گر بر سرودی
غمی بر خاطرش از نو فزودی

چو جامی خوردی از صهبای دلکش
دگر بارش زدی دامن بر آتش

نوای مطربش بر خاطر تنگ
چنان کز آه گیرد آینه زنگ

نوا در گوش غمگین سوگواریست
صدای چنگ و بربط آه و زاریست

گل اندر چشم محزون نیش خار است
می اندر کام دلخون زهرمار است

۱۰۰۰. فضای دهر بر غمناک تنگ است
شکر در کام مجروحان شرنگ است

به ره گم کرده چون خار است گلزار
حریر اندر تن بیمار شد بار

چو مطرب بر زدی مضراب بر چنگ
زدی بر شیشۀ اندیشه‌اش سنگ

چو دستان مخالف ساز کردی
حصاری بروی از غم باز کردی

چو مست از باده گلفام گشتی
چو زلف خویش بی آرام گشتی

۱۰۰۵. شبی پروانه بلبل را ز یاری
به بزم خویش خواند از غم گساری

چو نور شمع مجلس کرد روشن
شد از عکس جمالش بزم گلشن

به بلبل گفت کای دلدادۀ زار
تماشا کن جمال و جلوۀ یار

در این عشرت سرا دل شادمان کن
چو من در راه جانان ترک جان کن

دل بلبل از این سودا بر آشفت
به خویش آمد در آن هنگامه و گفت

۱۰۱۰. که ما را دلبری بس بردبار است
به آن حُسن و لطافت جفت خار است


منظوومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت پنجاه و یکم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهء شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 5️⃣1️⃣
*ابیات 971 الی 990

به استادان چابک دست هشیار
سپارید از عمارت رشتۀ کار

بپردازید بهرش قصر دلکش
بناهای زراندود منقّش

سرا بستان زیبا بر نگارید
در او هرگونه از گل‌ها بکارید

مزاج نازکش را شاد سازید
ز قید هر غمش آزاد سازید

۹۷۵. پرپرویان به فرمان خداوند
مجاور پیش آن کاخ شکرخند

ز عشرت لحظه‌ایی دوری نکردند
ز نای و نوش مهجوری نکردند

نوای مطرب و صهبای گلگون
ببرد اندیشه از دل‌های محزون

بتان در گِرد او در پایکوپی
شده پروانۀ آن شمعِ خوبی

ولی آن را که سوداییست بر سر
جز آن سودا ندارد کار دیگر

۹۸۰. قفس باشد به بلبل صحن گلزار
چو گل بربندد از طرف چمن بار

نجوید باغبان در باغ آرام
که گل بیرون نهد از گلستان گام

بسوزد دل به حال آن تَذَروی
که ماند دور از دیدار سروی

چه خورسندی بود در طبع صیّاد
که از پیشش رود صید خداداد

ندارد شام هجرانش سفیدی
امیدی کاخر آرد ناامیدی

۹۸۵. نرفت از خاطرم آن حالت دوش
که شمع بزم چون گردید خاموش

بنالیدی ز غم پروانۀ زار
که ای یاران محفل یار کو یار؟

بر آن بلبل چمن شد لُجّه خون
که گل ناگاه رفت از باغ بیرون

کسی کاو را به سر سودای یار است
به بزم مطرب و جامش چه کار است

نوای عشق را دیگر نوایی است
اسیر عشق را دیگر هواییست

۹۹۰. شراب عشق را شوری جز این است
چراغ عشق را نوری جز این است

.

منظومه فرهاد دو شیرین شعله نی ریزی قسمت پنجاهم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهء شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 5️⃣0️⃣
*ابیات 951 الی 970


شبستان را ز نو آیین نهادند
پرند و پرنیان چین نهادند

درِ شادی به رویش باز کردند
نوای مهربانی ساز کردند

بساط آراستند از هر کرانه
زمینای می و چنگ و چغانه

نکیسا چنگ را هموار می‌زد
به نرمی ناخن اندر تار می‌زد

۹۵۵. می گلگون به ساغر ریخت ساقی
نماند از شادمانی هیچ باقی

پرپرویان زده صف گِرد خرگاه
چو خیل دختران پیراهن ماه

یکی گَرد رهش از دیده می‌رُفت
پی دلجوییش افسانه میگفت

یکی گفتی سرود مهربانی
یکی خواندی نشید شادمانی

یکی خاک رهش رُفتی به مژگان
گلابش بر زدی بر روی تابان

۹۶۰. چو آن شمع اندر آن کاشانه آمد
بتان را سوزش پروانه آمد

چو خسرو گفته بود آن محرمان را
پرپرویان سیمین تن بتان را

که ماهی آید از ارمن پدیدار
که مه را بشکند بر چرخ بازار

چو آید اندرین کاخ خجسته
پریزادی به دیوی بر نشسته

پی فرمانبری پیشش گرایید
زبانها در ثنایش برگشایید

۹۶۵. فرو آریدش از گلگون به صد ناز
به بزم عشرتش باشید دمساز

به دلداری دلش را باز جویید
برش افسانه‌های نغز گویید

ز می جامش نگردد هیچ خالی
مبادا خاطرش گیرد ملالی

نوای مهربانی ساز دارید
غم از لوح ضمیرش باز دارید

اگر طبعش نسازد اندرین کاخ
سخن با او نگوید کس به گستاخ

۹۷۰. به هر جا رغبت انگیزد دل او
درآرید اندر آنجا منزل او

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت جهل و نهم  


# منظومه فرهاد و شیرین سرودءشعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 4️⃣9️⃣
*ابیات 931 الی 950


پریشانی ز طبع خویش کن دور
به شیرین کن علاج جسم رنجور

بگو افسانه تا دل تاب گیرد
که از افسانه غم را خواب گیرد

ز شیرین گو و لعل نوشخندش
ز طبع خودستای خودپسندش

بریز آن باده از مینای گفتار
به مستان دِه نشان کوی خمّار

۹۳۵. حریفان را از این می دل به دست آر
که نشناسد کسی سر را ز دستار

به تار عشق برزن زخمۀ حال
که کوبد از دمش مرغ طرب بال

چنان زن ناخن اندر پردۀ چنگ
که بگشاید ز آهنگش دل تنگ

روا نبود چو تو دستان سرایی
غنودن در مقام بینوایی

اگر از بانگ زاغ از هم درَد گوش
چرا بلبل شود از گفته خاموش

۹۴۰. چو دیدم از دل اینسان بیقراری
ندیدم از مروت ترک یاری

مرادش را اجابت ساز کردم
بر اوج بیخودی پرواز کردم

گر آید یاری از قرطاس و خامه
به پایان در رسد این عشقنامه

کهن مشّاطه این عشق بنیاد
برد بِکر سخن را سوی داماد

که چون گلگون سوارِ عرصۀ ناز
بهار عشرت خوبان طنّاز

۹۴۵. گُل گلدستۀ حسن و نکویی
چراغِ بزمِ ملکِ خوبرویی

نمک پاش دل عشّاق ناکام
پریشان ساز گلرویان ایّام

جراحت بخش خاطرهای رنجور
بت شکّر شکن شیرین پرشور

سوی ملک مداین آمد از راه
چو در برج سعادت پیکر ماه

سوی مشکوی خسرو کرد منزل
چو شمع عشرت اندر پردۀ دل

۹۵۰. رقیبان سرا بیرون دویدند
نثار جان و دل پیشش کشیدند

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت چهل و هشتم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودءشعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت4️⃣8️⃣
*ابیات 911 الی 930

سلاح اشکسته را کی جای جنگ است
دویدن کی روا با پای لنگ است

نیارد طبع غمگین فکر تازه
نخواهد روی پرچین رنگ غازه

نسازد جغد در باغ آشیانه
که او را بس بود ویرانه خانه

ز عشرت کی نهد بر دست ساغر
کسی کِش مانده از غم دست بر سر

۹۱۵. به گلزارم کجا یارای گام است
که از سردی دماغم را زُکام است

مرا بگذار تا لب بسته باشم
که از طعن حسودان رسته باشم

سخن کز ذوق دل بر لب نیاید
از آن غیر از پشیمانی نزاید

ترا از بحر فکر امّید آب است
نکو بنگر که این موج سراب است

کس از درویش کی جُسته است باجی
کس از ویرانه کی خواهد خراجی

۹۲۰. مرا افسرده شد طبع گهر خیز
که از مژگان شب و روزم گهر ریز

تو چون کردی نشاط خویش بدرود
ز من این خواهش نغزت که فرمود

دگرره دل ز روی همزبانی
درآمد در رسوم مهربانی

که دوران جهان را این بود کار
گهی گل در چمن کارد گهی خار

به او دل در نبندد مرد دانا
شرنگ است اندرین سر بسته مینا

۹۲۵. مجو آسودگی در این کهن دیر
کند با تو وفا گر کرد با غیر

ز قید مهر و کینش باش آزاد
شتاب عمر بین از غم مکن یاد

به شادی کوش گاه تنگدستی
برون کش پای دل از قید هستی

نوای عشق را یکباره کن ساز
به آهنگ طرب بردار آواز

خبر ده بلبلان را جلوه گُل
بده بر یاد مستان ساغر مُل

۹۳۰. نوایی ساز کن در پرده سازی
به یاد عاشقان ده عشقبازی

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت چهل و هفتم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودءشعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت4️⃣7️⃣
*ابیات 891 الی 910

دریغ آن عشرت و آن کامرانی
نشاط صید وراح ارغوانی

در این سود و زیان خود حاصلم کو
اگر دلبر ز دستم شد دلم کو

شبی در کنج تنهایی فسرده
بنای طاقتم را آب برده

دم گرمم چو آتشگاه پرویز
نفس در سینه چون مرغ شب آویز

895. من و دل همزبان وزغیر نومید
ز قید هر تعلّق رسته چون بید

مرا دل گفت کای افسانه پرداز
چرا بستی لب از قانون این ساز

چرا بر لب زدی مهر خموشی
دکان را بستی از شکر فروشی

فروبستی لب از گفتار شیرین
فکندی رونق از بازار شیرین

به شیرین بذله گویا کن زبان را
به پایان آور این خوش داستان را

900. به پاسخ گفتم ای فرزانه همدم
شب و روزم به هر غم بوده محرم

نمی بینی بنا هنجاری دهر
به جور چرخ و ناهمواری دهر

خزان شد گلشن سرسبز فکرم
طراوت رفت از افکار بکرم

همای طبع را برکنده شد بال
بهار عمر را برگشت اقبال

به کامم تلخی جور جهان بین
مجو از تلخکامان حرف شیرین

905. گرفت آیینۀ اندیشه زنگار
به تاراج حوادث رفت گلزار

نمی بینی چو خالی شد ز گل باغ
نواخوانی کند در گلستان زاغ

ز گفتن نطق بلبل لال گردد
زبان بربسته چون تمثال گردد

سخن را خاطری باید فرحناک
زغم پیراسته بی خار و خاشاک

به اوج لامکان پوید خیالش
به بام سدره ساید پرّوبالش

910. ره اندیشه از وسواس رُفته
در آن صد مخزن معنی نهفته

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت چهل و ششم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودءشعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 4️⃣6️⃣
*ابیات 871 الی 890

اگر بیند چنین زیبا پری را
چنین آیین و رسم دلبری را

چو بیند طلعت آن شوخ نوشاد
کجا آرد ز ما بیچارگان یاد

کند از صحبت خوبان کناره
فتد چشمش چو بر این ماه پاره

چو حِربا در رخ او خیره ماندند
زرشکش اشک از مژگان فشاندند

۸۷۵. بت رعنا نگار عشوه آمیز
از ایشان کرد پرسش حالِ پرویز

برای پاسخش لب برگشادند
جوابش را ز روی عجز دادند

که در دل داشت شه فکر گزندش
ز بد خوبی همی می خواست بندش

بناچار از مداین رفت بیرون
دو روزی با دلی از درد پرخون

چو شه جوید رضایش بازگردد
به عیش و خرّمی دمساز گردد

۸۸۰. بت رعنا از آن وارونه کاری
دلش در بر طپید از بیقراری

ندارد آن شب هجران سپیدی
به رنجوری که دارد نا امیدی

اگر چه شام هجران بی سحر نیست
زنومیدی ولی دردی بتر نیست

رسد جان بر لب از آن شام تاری
که نومیدی کشد امّیدواری

دلش از طالع وارون برآشفت
نهانی با درون خویشتن گفت

۸۸۵. که بر هر کار دل چون بسته گردد
تن از نومیدی آن خسته گردد

فغان از کار بی سامانت ای دل
نمی دانم دگر درمانت ای دل

کنون از چاره ام بیچاره کردی
زملک خویشتن آواره کردی

به افسون و هوس بردی ز راهم
فکندی از سریر عزّ و جاهم

کنون دل رفت و دلبر شد ز دستم
به نومیدی به خاک ره نشستم

۸۹۰.دریغ از کار بی اندازۀ من
دل مجموع و عیش تازۀ من

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت چهل و پنجم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودءشعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 4️⃣5️⃣
*ابیات 851 الی 870

نشست اندر برِ زین چون تذروی
فراز کوه شد آزاده سروی

سوی ملک مداین شد روانه
ز کاخ شاه می جستی نشانه

که خسرو چون ز مدین رفت بیرون
ز بیم شاه بودش دل پر از خون

۸۵۵. چنین با محرمان گفت آن جهانگیر
که خواهم رو نمایم سوی نخجیر

چو مهمانی رسد از در بناگاه
به صد عزّت بریدش سوی خرگاه

به زیر ران او اسبی است شبرنگ
شَخ آشوب و زمین کوب و قوی چنگ

نکو دارید شرط میهمانی
به آداب و رسوم میزبانی

مبادا خاطرش آزرده گردد
مزاج نازکش افسرده گردد

۸۶۰. کلید گنج ها او را سپارید
متاع خانه ها پیشش گذارید

به دست آرید از افسون دلش را
نکو دارید خرم محفلش را

می و چنگ و رَباب و شاهد و شمع
شب و روزش به خلوتگه بود جمع

تسلّی بخشدش هر لحظه شاپور
که از قید غم دوران شود دور

وزآنجا جانب ارمن عنان پیچ
که نغنودی به ره از تاختن هیچ

۸۶۵. چو شیرین در مداین آمد از راه
نشان دادند او را مشکوی شاه

چو آمد سوی مشکو آن پرپرو
ز خسرو دید خالی گشته مشکو

پرستاران به خدمت سر نهادند
زمین بندگی را بوسه دادند

نظر چون بر رخ شیرین گشودند
به دل از روی او غم ها فزودند

که خسرو بنگرد گر روی او را
شکنج طرّه و گیسوی او را

۸۷۰. ز سودای رخش دیوانه گردد
به شمع عارضش پروانه گردد

.

منظومه فر هادو شیرین شعله می ریزی  قسمت چهل و چهارم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودءشعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت4️⃣4️⃣
*ابیات 831 الی 850

وفا جستن ز مهرویان بعید است
جفا قفل نکویی را کلید است

نیاید از پری رویان چنین کار
که در یاری بُوَد ز اینسان وفادار

بت رعنا درون چشمۀ آب
به برج حُوت چون مهرِ جهانتاب

در آب افتاد عکس روی پرویز
چو در سیماب افتد آتش تیز

۸۳۵. نظر بگشود سرو جویباری
کنار چشمه بر رعنا سواری

مهی را بر فراز بیستون دید
و یا مهری به چرخ نیلگون دید

در اوّل دل تپیدش در بر از بیم
چو سیماب آمدش اندام چون سیم

پریشان کرده بر اندام گیسو
بپوشید از سحاب مشکبو رو

نظر دزدیده بر پرویز انداخت
جمال دلربا را دید و نشناخت

۸۴۰. چرا کاندر برش دیبای گلگون
نبود از بیم بدخواه پر افسون

چو کردی بر رخ خسرو نگاهی
بر آوردی ز دل دزدیده آهی

که خسرو گر همین رعنا سوار است
در این وادی به تنها در چه کار است

و گر از شوکت شاهی بوَد دور
کجا رفت آن نشانی های شاپور

و گر پرویز نبوَد شهریاری است
چو خسرو در نکویی شهسواری است

۸۴۵. مرا گر دلربا اینگونه نیکوست
ز رویش بزم عیشم رشک مینوست

چو خسرو دید نیکویی و شرمش
چکید از شرم بر رخ آب گرمش

دلی پر خون از آنجا راه برداشت
نظر از طلعت آن ماه برداشت

سوی ارمن از آنجا شد شتابان
فرس راندی چو باد اندر بیابان

چو شه برگاشت روی آن دلارام
برون آمد از آن آب آن گل اندام

۸۵۰. تن نازک نهان در پرنیان کرد
وزانجا بر سر توسن عنان کرد


🌐WWW.DELVAJE.ir