منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت  هشتاد و هفتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣7️⃣
*ابیات 1691 الی 1710


چو تصویر لبش بستی به نیرنگ
برون می‌جَست یاقوت از دل سنگ

چو بر نقش دهانش کرد عنوان
روان شد از دل سنگ آبِ حیوان

پی نقش دلش هنگام تصویر
نبودی تیشه را در سنگ تأثیر

چو تصویر میانش بست هموار
ز باریکی قلم افتادش از کار

۱۶۹۵. ز نقش چهرۀ او شد مشوّش
که چون در هم نگارد آب و آتش

چو لوح سینه بر کندش به خارا
ز صافی راز دل کرد آشکارا

چو از تمثال شیرین باز پرداخت
دل ویرانه خویشش مکان ساخت

به کار کوه کندن باز سر کرد
چو دل آن کوه را زیر و زبر کرد

چو فرسودی تنش از زخم بازو
بر آن صورت زنو بگذاشتی رو

۱۷۰۰. از آن نظّاره چون نیرو گرفتی
ره پرخاش آن بارو گرفتی

در آوردی تزلزل در تن سنگ
ز بازوی فراخ و خاطر تنگ

ز خون دل که پالودی به مژگان
نمودی بیستون کوه بدخشان

ز بانگ ناله‌اش چون یار دمساز
درون بیستون با او هم آواز

ز آب دیده چون ابر بهاری
نموده چشمه‌ها در کوه جاری

۱۷۰۵. تنش صد پاره از بسیاری ریش
مرقّع گشته همچون دلق درویش

ز سوز سینۀ زارش دل تنگ
کباب آسا شده چسپیده بر سنگ

ندیم مجلس او باد شبگیر
چراغ محفل او چشم نخجیر

به گِردش دام و دَد صف بسته جوقی
به گردن هر یکش از مهر طوقی

به پیرامون او گردیده انبوه
غزالان بیابان وحشی کوه

۱۷۱۰. یکی گَرد رهش از دیده‌ی رُفتی
یکی در پیش او از لابه خفتی

......

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و ششم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣6️⃣
*ابیات 1671 الی 1690

به یاد روی شیرین بیستونش
ز ضرب تیشه سازم رود خونش

گرفتی عربده آن گاه با سنگ
صدای تیشه‌اش رفتی به فرسنگ

به یاد روی شیرین با صد اندوه
فکند‌ی لختی از اندام آن کوه

سبک کردی چو بر آن خاره بازو
شکستی کوه را پهلو به نیرو

۱۶۷۵. گران کردی چنان پولاد سنگین
که آوازش شدی در گوش شیرین

ز بانگ تیشۀ آن آهنین چنگ
تو گفتی بارد از بام فلک سنگ

به لب دندان چو از نیرو فشردی
ز جسم بیستون یک نیمه بردی

چو بازوی توانا بر گشادی
زمین را لرزه بر اعضا فتادی

چو بر جَستی شراری از دل سنگ
نهادی جایگاهش بر دل تنگ

۱۶۸۰. صدایی کاشکار از سنگ گشتی
به آن آوازه هم آهنگ گشتی

ز سنگی بانگ دوری گر شنیدی
زهجران ناله‌ای از دل کشیدی

به هر سنگی که بر کندی ز هم باز
شدی با سنگ همراز و هم آواز

به نوک تیشه اوّل بهر تسکین
به سنگی کرد نقش روی شیرین

چنان افراختش شمشاد قامت
که شد آن سنگ صحرای قیامت

۱۶۸۵. چنان پر خَم کشیدش جعد مشکین
که بر گردن فتادش حلقه و چین

ز نقش گونۀ آن ماه پاره
بر آورد ارغوان از سنگ خاره

چنان سر پنجه بگشادش چو شاهین
که از خون دلش گردید رنگین

چو بر بستش صف مژگان چو سوزن
مشبّک شد دل خارا چو جوشن

چو طاق ابروانش بست بیتاب
سجود آورد بر وی همچو محراب

۱۶۹۰. چو طرح نرگس سر مست او بست
عنان هوشیاری رفتش از دست

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و پنج



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣5️⃣
*ابیات 1651 الی 1670


که ما را جان و دل جای دگر بود
زگفتش از شنیدن گوش کر بود

بگفتندش که کرد از بیستون یاد
که از نیروی دستت گردد آباد

چو بشنید این سخن رو کرد در کوه
به دل از هجر شیرین کوهِ اندوه

خوشا عشق و خوشا هنگامۀ عشق
شود شوریده دل از نامۀ عشق

۱۶۵۵. ز فرط عشق دارد ناله سیلاب
ز شور عشق پیچد ناف گرداب

چو در خاشاک افتد آتش تیز
بود سودایِ عشقِ آتش انگیز

نبود ار عشق شیرین رهنمونش
کجا فرهاد و میل بیستونش

برون ناید اگر عشق فسون ساز
بیفتد رونق از پیرایۀ ناز

نباشد عشق اگر یار نیکویی
شود کاسد متاع خوبرویی

نبودی عشق فرهاد ار بهانه
نبود از خوبی شیرین نشانه

۱۶۶۰. چو آمد کوهکن در بیستون شاد
به چنگش تیشۀ سنگین پولاد

برآمد بیستون را ناله از دل
که فرهاد آمد و شد کار مشکل

اگر در عشق ماند پای بر جای
در آرد ریشۀ این کوه از پای

گرش مهلت دهد چرخ جفا کار
کند این کوه را چون خاک هموار

۱۶۶۵. اگر بیند ز شیرین شرط یاری
نماند بیستون را استواری

درآمد کوهکن پولاد در چنگ
پی زور آزمایی با دلِ تنگ

به نیرو کوه را اندام می‌سُفت
نهانی با دل شوریده می‌گفت:

نگیرد گر غم شیرین ستیزه
نمایم بیستون را ریزه ریزه

ز عشقش گر نگردد سینه غمناک
کنم صد رخنه در پهلوی افلاک

۱۶۷۰. اگر دل را نگیرد لشکر غم
بریزم بیستون را پیکر از هم

.....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و چهارم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣4️⃣
*ابیات 1631 الی 1650


شود آشفته‌گِرد کوی و بازار
به رسوایی کشد در عاقبت کار

به پاس ننگ و نام و آن شوخ طنّاز
به افسون دگر زد پردۀ ساز

که این شوریده را دارم به کاری
که در عالم بماند یادگاری

پس از اندیشه گفتا ای جوانمرد
چو سیّاحِ صبا دایم جهانگرد

۱۶۳۵. بود نزدیکی این دشت کوهی
ثریا رفعتی گردون شکوهی

ره او همچو وصل مهوشان تنگ
بَرِ او چون دل خوبان همه سنگ

کمرگاهش ز صافی چون دل دوست
درونش پُر گهر چون مغز در پوست

فرازش چشمه‌ای چون آب حیوان
زشیرینی قرین با لعل جانان

بود از قلّه کُهسار جاری
به دامن چون رگ ابر بهاری

۱۶۴۰. ز چرخ بیستون رفعت فزونش
همی خوانند مردم بیستونش

اگر برداری از دل بار اندوه
گشایی دست در فرسودن کوه

بر آری طاقی و ایوانی از سنگ
چو تنگ مانی و تصویر ارژنگ

کنارش صفّه‌ای مطبوع و دلکش
چو روی مهوشان سازی منقّش

به زیر صفّه حوضی بر نگاری
روان سازی در آنجا آب جاری

نشستنگاه شیرین است آن کوه
که آساید دمی از بار اندوه

۱۶۴۵. نکو نزهتگهی فرخنده جایی است
برای عیش جای خوش هوایی است

ز گفتش کوهکن می‌بود خاموش
نمودی هستی خود را فراموش

نهاد انگشت خدمت را به دیده
ز مشکو شد برون هوش رمیده

به خویش آمد چو از آن بیقراری
بپرسید از پرستاران ز یاری

۱۶۵۰. که شیرین با دو لعل شکّر آلود
بگوییدم در آن محفل چه فرمود


منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و سوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودۀ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣3️⃣
*ابیات 1611 الی 1630


بگفتا در جهان خوش‌تر ز هر کار
بگفت افکندنِ سر پیش دلدار

بگفتا وصل بی هجران نباشد
بگفت این درد را درمان نباشد

بگفتا عشق بازی هست دشوار
بگفت آسان شود از وصل دلدار

بگفتا در غم جانان چه سانی
بگفتا کشتی بی بادبانی

۱۶۱۵بگفتا روز یا شب را فزون سوز
بگفت از سوز نشناسم شب از روز

بگفتا کی رهی ز امید و از بیم
بگفت آن دم که جان سازیم تسلیم

بگفتا سودی از دوری جان نیست
بگفت عشّاق را سود و زیان نیست

بگفتا جان اگر خواهد دلارام
بگفت عشّاق را نبود جز این کام

بگفتا عاشقان را چیست آیین
بگفتا فارغند از کفر و از دین

۱۶۲۰. بگفتا چیست خوش‌تر از همه کار
بگفت جان سپردن پیش دلدار

بگفتا با که داری مهربانی
بگفت این نکته را بهتر تو دانی

بگفتا مهر به از دوست یا کین
بگفت از هر چه باشد میل شیرین

بگفتا خوش‌تر از جان هیچ دانی
بگفتا وصل چون تو دلستانی

بگفتا در دلت میل وصال است
بگفت این خود خیالی بس محال است

۱۶۲۵. بگفتا سوی من میل تو چون است
بگفت از گفتن این سودا برون است

بگفتا بر کَن از سودای ما دل
بگفت این عمر را دیگر چه حاصل

بگفتا عشق ما کاریست دشوار
بگفت آسان بود هر مشکل از یار

بگفتا گر به کوه آرم اشاره
بگفت از تیشه سازم پاره پاره

بگفتا چون کشی هجران شیرین
بگفت این جان کنم قربان شیرین

۱۶۳۰. چو شیرین دید کان شوریده ایّام
ندارد یک دم اندر عشق آرام

....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و دوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣2️⃣
*ابیات 1591 الی 1610


صنم بنشسته بر اورنگ زرّین
چو در بتخانهٔ چنین لعبت چین

فتادش ناگهان بیخود نظاره
به روی دلکش آن ماه پاره

سراپای وجودش شعله ور شد
فتاد از پای و از خود بیخبر شد

شکر لب دید چون بر حال زارش
بدانست این که مشکل گشته کارش

۱۵۹۵. به گفتن حقهٔ یاقوت بگشاد
ندا دادش که ای فرزانه استاد

چرا گردیدت از شوریدگی سر
ز تابی سوختت پروانه سان پر

چو آن گفتارش آمد زیور گوش
روان رفته را شد جلوه‌گر هوش

دوباره سر ز خاک راه برداشت
سخن در پاسخ آن ماه برداشت

که از شوریدگان زار ناکام
خبر دارند شیرینان ایّام

۱۶۰۰. چو صیّادی به صیدی افکند تیر
چه حاجت پرسش از احوال نخجیر

پرپرخ زان سؤالی چند پرسید
و زاو نیکو جوابی نیز بشنید

نخستین بار گفتا چیست نامت
بگفتا گر قبول افتد غلامت

بگفتا چیست آیینت به هستی
بگفت آیین و کیش بت پرستی

بگفتا بتنح پرستیدن چه سود است
بگفت این مایهٔ هر هست و بود است

۱۶۵. بگفتا منزلت باشد چه وادی
بگفت اندر دیار نامرادی

بگفتا در چه صنعت سخت کوشی
بگفت اندر مقام جان فروشی

بگفتا جان فروشی از چه سازی
بگفت اندر طریق عشقبازی

بگفتا عشق ورزیدن چه کار است
بگفت از آتش سودای یار است

بگفتا یار اگر باشد جفاجو
بگفت اندر جفای او کنم خو

۱۶۱۰. بگفتا کی دلت گردد ز غم شاد
بگفت آن دم که از دلبر کنم یاد

.....

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد و یکم

«به نام خدا»

# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣1️⃣
*ابیات 1571 الی 1590


ز بس یاقوت بر رخساره آمود
لبش در رشتهٔ یاقوت گم بود

دو نرگس را نمود از سرمه رنگین
سیه چون طالع فرهاد مسکین

به مژگان داد پیکان‌های کاری
سمن را کرد از نو آبداری

بود مستغنی از آراستن ماه
که آراید ز نور خویش خرگاه

۱۵۷۵. بلا و فتنه را دربان ره کرد
قضا را یار با چشم سیه کرد

طلب فرمود آنگه کوهکن را
صنم در خواست دیدار شمن را

پرستاران به فرمان خداوند
طلب کردند استاد هنرمند

بگفتندش که شیرین شکربار
تو را خوانده است در نه پای رفتار

چو آمد این نواسازی به گوشش
به تاراج حوادث رفت هوشش

در اول گفت جان را چار تکبیر
فرو شست از تعلّق لوح تصویر

۱۵۸۰. به طوف کعبهٔ جان بست احرام
شده لبّیک گویان گام بر گام

چو عزم کوی آن سرو سهی کرد
ز جان اول قدم قالب تهی کرد

فتادش لرزه چون مستان بر اندام
قدم در راه می‌زد کام و ناکام

دو پا پیچان به دور هم چو چوگان
سرش از بیخودی چون گوی غلطان

۱۵۸۵. نفس در سینه آمد در شماره
عرق ریزان به رخ همچون ستاره

در آمد لنگ لنگان تا به دهلیز
چو عاصی در صف محشر عرق ریز

پرستاران طلب کردند اجازه
که از شیرین رسد فرمان تازه

چو شد در صحن مشکو بی‌دل و جان
چو حِربا شد در آنجا مات و حیران

به خاک افتاد بهر سجده از دور
بسان هیربد از جلوهٔ نور

۱۵۹۰.زبانش از ثنا خوانی شده لال
رخ زردش نمودی شرح احوال


منظومه فر هاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هشتاد


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 8️⃣0️⃣
*ابیات 1551 الی 1570

که تاحال دلش را باز جویم
به هشیاری خبر زین راز جویم

چو صیّاد آورد در دام خود صید
چو گیرد گردنش در حلقه قید

سکون گیرد دل پر اضطرابش
برد با خاطر آسوده خوابش

چو شیرین دید صیدی بسته در بند
دل صید افکنش گردید خورسند

۱۵۵۵. دلش دانست کان شوریده‌زار
به دام آن صنم باشد گرفتار

نهان از همدمان می‌داشت این راز
به مستی کرد قانون سخن ساز

چو می ناخورده هوش از سر رباید
چو نوشد ساغر می زان چه زاید

چو آرد شور وصف کس شنیدن
چه حالت باشدش هنگام دیدن

چو سوزد وصف آتش جسم زاری
چه سازد چون کند در وی گذاری

۱۵۶۰. هزار از صحبت گل چون زند جوش
چه گوید گر گلش آید در آغوش

ز یاد شمع چون پروانه سوزد
چه باشد حالتش چون بر فروزد

چو گردد کوهکن بیخود ز نامی
چه سازد گر خورد زان باده جامی

چنین مشّاطهٔ این بکر طنّاز
نقاب از چهره معنی کشد باز

که روزی دلگشا چون صبح نوروز
چو بخت مقبلان میمون و فیروز

۱۵۶۵. نشاط انگیز چون عهد جوانی
فرح بخشا چو صبح زندگانی

ز خواب ناز شیرین گشت بیدار
رخی تابنده و لعلی شکر بار

پرستاران زده بر گرد او صف
گلاب و عنبر و آئینه در کف

پرندی نیلگون افکنده بر سر
طرازی لعلگون پوشیده در بر

پریشان طرّه‌اش بر گِرد رخسار
چو بر برگ شقایق مشک تاتار

۱۵۷۰. مرصّع پیکرش از پای تا سر
ز هر سو چون بتان آموده گوهر

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و نهم

�به نام خدا�
# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت
*ابیات 1531 الی 1550

پرستاران ز حیرت لب گَزیدند
که این افسانه را پایان ندیدند

نیارستند از شیرین نهفتن
نه این افسانه با وی باز گفتن

سخن را عاقبت در پرده ناچار
به پیش آن صنم کردند اظهار

که در پاداش استاد هنرور
برافشاندیم بس گنجینهٔ زر

۱۵۳۵. به سیم و زر نیفتند او نگاهی
نسنجید او گهر با پرّ کاهی

ز پذرفتن بسی بردیم نازش
به سیم و زر نبود اصلاً نیازش

زر اندر پیش چشمش خاک راه است
ولی ز آه دلش گینی سیاه است

مرادش را خدا داند که چون است
ولی دل در برش دریای خون است

پریرخ بالبی پرخنده و ناز
ره دیگر زدی دانسته ز این راز

۱۵۴۰. که سرّ این سخن کاریست مشکل
خلد صد خار ازین افسانه در دل

که در سختی فتد مرد هنرور
ز سعی تیشه بهر جُستن زر

کسی کاو جان کند بیمزد در کار
به نزد عقل بس کاریست دشوار

چو مستغنی بود از سیم و از زر
به تلخی عمر شیرین را کند سر

بود دیوانهٔ شوریده حالی
و یا در خاطرش فکر محالی

۱۵۴۵. نشاید بی‌خبر بودن ز حالش
بباید دیدن و جستن مقالش

ز سودا و ز سودش باز جستن
دل از اندیشه این راز شستن

اگر دیوانه باشد بازدانیم
و گرنه معنی این راز دانیم

کنون از ساغر گلرنگ مستم
ز مستی شد عنان دل ز دستم

چنان از می به غارت رفته هوشم
که حرف کس فرو ناید به گوشم

۱۵۵۰. چو بنشیند خمار باده از سر
طلب دارید استاد هنرور

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و هشتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣8️⃣
*ابیات 1511 الی 1530


که کار دست بس صَعب است و مشکل
بود آسان چو کاری سرکند دل

هنرمندی که چشم از حیله پوشد
به کار خود به جان و دل بکوشد

به پایان آید آن کار خجسته
کند پیدا کلیدِ کارِ بسته

برای مزد رنج آن هنرمند
فرو گیرید از گنج گهر بند

۱۵۱۵. نثار سیم و زر بر وی فشانید
نگین وارش میان زر نشانید

چو اندر کار ما فرسوده از رنج
فرو ریزید در پاداش او گنج

پرستاران به حکم آن شکرخند
طلب کردند استاد هنرمند

در گنجینهٔ زر برگشادند
به رسم ارمغان پیشش نهادند

که شیرین بانوی صاحب کلاهی
پی رنج تو دارد عذر خواهی

۱۵۲۰. تو را پاداش سختی بیش ازین است
نگیرد نکته هر کس نکته بین است

چو دید آن سیم و زر بیچاره فرهاد
بر آورد از دل شوریده فریاد

که آوخ از تقاضای دل من
از این جان کندن بیحاصل من

گرفتم گنج باد آور فشانید
دریغا درد را درمان ندانید

به جای سیم بس اشک روانم
زر ار باید رخ چون زعفرانم

۱۵۲۵. کسی کز جان و دل دوری گزیند
چسان در قید سیم و زر نشیند

زر و سیم است بهر جُستن کام
مرا تلخ است کام از دور ایّام

کسی کز جان خود گیرد کرانه
نپوید همچو مرغ از بهر دانه

نه طفلم تا که از بهر شکیبم
به سرخ و زرد کس بدهد فریبم

شما را باد ارزانی زر و سیم
به نزد بیدلان سیم است چون ریم

۱۵۳۰. سر شوریده را با زر چه کار است
که سر اندر تن دلداده بار است



منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و هفتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣7️⃣
*ابیات 1491 الی 1510


به یکدیگر چنان دادیش پیوند
کز او حیران شدی فکر خردمند

ندارد عاشق دلداده یارا
که فرساید به نیرو سنگ خارا

نه در عشقش بود آن هوشیاری
که دل بندد سوی صنعت نگاری

نشیند یار در ملک وجودش
در آید سستی اندر تار و پودش

۱۴۹۵. خرد از هر سری بیرون نهد پای
زصنعت بنددش دست تمنای

همه صنعت گریها کار عشق است
بنای گیتی از آثار عشق است

بود نیروی عشق سخت بنیاد
که ساید کوه را از دست فرهاد

وگرنه عاشقان از بینوایی
کجا دارند تاب سنگ سایی

زچابک دستی فرهاد ناکام
به ماهی کام شیرین یافت انجام

۱۵۰۰. چو جوی کهکشان هموار و روشن
به انجامش رساند استاد پر فن

در او گر قطرهٔ شیری چکیدی
دمی در مشکوی شیرین رسیدی

ز پیش گلّه تا قصر سمنبر
چو کام کودک و پستان مادر

چو بر لب نام شیر از ناز بردی
سخن نسروده از آن شیر خوردی

پرستاران به شیرین مژده بردند
از آن صنعت گری لختی شمردند

۱۵۰۵. که کاری این چنین حدّ بشر نیست
بدینسان صنعت از فرط هنر نیست

ازین صنعت گری سر خیره گردد
روان هوشمندان تیره گردد

نه گوشی این هنرمندی شنیده
نه چشمی این چنین استاد دیده

ندانیم این هنر را مایه از چیست
هنرور را بدینسان پایه از چیست

به نیرو کوه را بر کنده هر سوی
وز او برپا نموده این چنین جوی

۱۵۱۰. درآمد غمزهٔ شیرین به غارت
به شوخی کرد با خوبان اشارت

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و ششم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣6️⃣
*ابیات 1471 الی 1490

ز مشکو گر شمیمی بر وزیدی
به استقبال او با سر دویدی

نمودی همرهی با باد شبگیر
شدی با او دمی سرگرم تقریر

که ای خرّم نسیم کوی دلدار
روان بخش دل رنجور بیمار

خبرداری از آن ماه حصاری
نمودی بر سر آن کو گذاری

۱۴۷۵. اگر بار دگر آنجا گذشتی
زحال من بیان کن سرگذشتی

دگر با خویش گفتی ای سیه روز
نشسته شاد شیرین دل افروز

ز نخوت سر به خسرو در نیارد
گدائی چون تو را کی برشمارد

غرور و حُسن و شادی در نهادش
کجا از بیدلان آید به یادش

چو گفتی این خروش از دل کشیدی
چو دام و دد به هر وادی دویدی

۱۴۸۰. ره آمد شدش شد آشکارا
که گلگون بود ز اشکش سنگ خارا

فتادی گاه بیخود بر سر خاک
به جای جامه کردی سینه را چاک

بغلطیدی به خاک از سوزش دل
ز آب دیده کردی خاک را گل

نهادی شب چو روی اندر سیاهی
نخفتی از فغانش مرغ و ماهی

غباری گر ز کوی دوست جَستی
به جای سرمه در چشمش نشستی

۱۴۸۵. چو صبح از جیب مشرق مهر خاور
زدی چون طلعت شیرین برون سر

گرفتی تیشهٔ پولاد در چنگ
چو دل کردی هزاران رخنه در سنگ

بلند و پست را هموار کردی
بهم هر سنگ را مسمار کردی

چنان کردی بهم هر خاره را یار
که یکسان بود اگر جستی به پرگار

ز آه سینه‌اش مسکن عیان بود
که گه آتش عیان گاهی دخان بود

۱۴۹۰. ز هرسنگی که برکندی به نیرو
مهندس وار بربستی ترازو


.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و پنجم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣5️⃣
*ابیات 1451 الی 1470


و گر با کوه باشد در ستیزه
کند از یک نگاهش ریزه ریزه

چو آمد کوهکن در دشت سرمست
پی انجام فرمان تیشه در دست

به هر سنگی در آن وادی رسیدی
زضرب تیشه اش از هم دریدی

ز نوک تیشه اش اندام جدول
گرفته چون رخ آئینه صیقل

۱۴۵۵. چنان از تیشه دادی سنگ را تاب
که هم آتش ازو جستی و هم آب

چنان نازک کشیدی خط تصویر
که بر قرطاس ساید کلک تحریر

سبک کردی چو بازوی قوی زور
تراشیدی سواد از دیدۂ حور

به نرمی تیشه را دادی چو پشتی
ستردی از تن فکرت درشتی

چو لب را بر لب از سختی فشردی
ز آهن چین و موج از آب بردی

۱۴۶۰. ربودی چون شدی از عشق تازه
ز روی ماهرویان زنگ غازه

توانستی ز ضرب تیشه از شور
سیاهی کردن از زلف بتان دور

چو وجدی در دل از عشقش فزودی
کلف ز آهن ز روی مه زدودی

به روزش سنگ سفتن بود پیشه
بسودی سنگ خارا را به تیشه

به هر سنگی ز کوهی رسته کردی
به هم چون جسم و جان پیوسته کردی

۱۴۶۵. به هم هر سنگ را می کرد دمساز
چو بر اندام خوبان حسن با ناز

چو شام از بام گردون آمدی پیش
خراشیدی به ناخن سینهٔ خویش

کشیدی آتش سودا زبانه
نمودی ساز راه عاشقانه

سرشک از دیدهٔ خونین فشاندی
نهال آرزو در دل نشاندی

دمی از دوری دلبر نمی‌خفت
به جای سنگ شب یاقوت می‌سفت

۱۴۷۰. نهادی سینه چون بر سنگ خاره
زسنگ خاره برجَستی شراره



منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و چهارم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣4️⃣
*ابیات 1431 الی 1450


کنون فرموده آن شمع نکویی
که پردازی ز سنگ خاره جویی

به کار آری رموز هندسی را
نگاری صنعت اقلیدسی را

که چون جوپان بدوشد شیر از راغ
درآید شیر چون آب اندر این باغ

اگر برداری این اندیشه از جای
به سعی بازوان کوه فرسای

۱۴۳۵. به مزدت گنج سیم و زر گشاید
ز بذل سیم و زر شادت نماید

چو رفت این گفتگو در گوش فرهاد
بر اندامش سراسر لرزه افتاد

شکیبایی زدستش شد عنان تاب
طپید از جوش دل چون غرقه در آب

درآمد از درش سیلی چنان سخت
که برد از کف به یکبارش دل و رخت

دلش زان نام شیرین شد مشوّش
چنان کافتد درون پنبه آتش

۱۴۴۰. بر او شد روز روشن تار و تیره
شد از حیرت دلش چون دیده خیره

بگردیدش ز شور عشق احوال
شد از گفتن زبانش در دهان لال

نهاد انگشت از ایما به دیده
برون شد چون غزال دام دیده

به صحرا شد شتابان تیشه در چنگ
فتادش کار دل با آهن و سنگ

دو جا نَبوَد ز فرمان راه چاره
که نتواند کسی از وی کناره

۱۴۴۵. یکی فرمان شه کز بیم جان است
دگر امر نکویان کان روان است

به دل مزدور کوشد اندر آن کار
به جان کوشد در این ره عاشق زار

در آن از بیم جان ناچار کوشد
در اینجا بی محابا جان فروشد

به کاری چون کند شیرین اشاره
اگر کوه است گردد پاره پاره

به هر جا حسن سازد جلوه آغاز
روان عاشقان گردد به پرواز

۱۴۵۰. اگر با بحر گیرد عشق ناورد
به آسانی برانگیزد ازو گرد

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و سوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣3️⃣
*ابیات 1411 الی 1430


مبادا خاطرت آشفته از غم
به جامت بادهٔ عشرت دمادم

دل اندر این زمین شوریده گردد
شود خون و روان از دیده گردد

دلی از سنگ باید تن ز آهن
که گیرد بر سر این کوی مسکن

بود تاثیر این خاک فرح بیز
که بگدازد تن اندر وی چو ارزیز

۱۴۱۵. اگر داری دلی محکم‌تر از سنگ
که از سختی نگردد هیچ دلتنگ

کمر بربند و دست و پنجه بگشای
هنر چندانکه داری باز بنمای

وگرنه در سلامت ترک ما گوی
ره کوی سلامت را به سر پوی

به پاسخ گفت فرهاد هنرور
که ای دیرینه یار مهر پرور

چه کوی است این و او را ماجرا چیست
چه فرمان باشد و فرمانروا کیست

۱۴۲۰. که بنهادم قدم چون اندر این گِل
مرا آشفته شد چون بخت خود دل

فروشد پای دل در این زمینم
ره بیرون شدن در خود نبینم

ولی برگو ز کار و کارفرما
که دل شد ز این زمین تاراج و یغما

جوابش داد کای مرد هنرمند
بود این کاخ شیرین شکرخند

که از عشقش بود شوریده پرویز
ز مژگان در غم رویش گهر ریز

۱۴۲۵. عیان خورشید اگر بیند جمالش
بکاهد چون هلالی از خیالش

اگر مه بیندش دیوانه گردد
ز رویش شمع چون پروانه گردد

نقاب از بر کشد از روی مهوش
فتد در سنگ چون خاشاک آتش

ز شیرینی لبش همسنگ جان است
به این شیرین لبی شور جهان است

بود چندی که از پرویز دور است
ز هجرانش دل او ناصبور است

۱۴۳۰. ز دلتنگی که دارد در زمانه
مزاجش را بود میل بهانه

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد و دوم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣2️⃣
*ابیات 1391 الی 1410


ز خاکش بوی خون پنهان شنیدی
غلط گفتم که بوی جان شنیدی

به رفتن گام می‌زد تند و بی‌تاب
بسان گوسفند و کوی قصّاب

به مژگان خاک رَه هر لحظه می‌رُفت
به دل با خاطر آشفته می‌گفت

که این کام دل دیوانه باشد
همایون ساحت بتخانه باشد

۱۳۹۵. کنم از جلوهٔ بت دیده روشن
شوم خوشدل ز دیدار برهمن

رخ اندر خاک پای بت بسایم
به روی دل در معنی گشایم

خرد اول قدم گردید از او دور
از او چون نو نیازان گشت مهجور

دلش چون دید آن کوی خطرناک
چو بِسمِل پیش او غلطید بر خاک

که ای دور از خرد راهی که پویی
هلاک خویش را در جستجویی

۱۴۰۰. ندارم اندرین ره تاب یاری
در این محنت ندارم بردباری

به گِل آغشته شد خون عزیزان
از این کوی پر آفت شو گریزان

اجازت ده کزاین ره باز گردم
سوی آسودگی دمساز گردم

به آه و ناله دل کردش چو بدرود
به رسم بیدلان گامی دو پیمود

از او جان جُست دستوری هجران
قدم در راه می‌زد جسم بی جان

۱۴۰۵. دل و جان و خرد بگذاشت ناگاه
تنی بی روح سر بنهاد در راه

چو آمد بر در آن کاخ فرّخ
بشد مات و نهاد اندر زمین رخ

پس آنگه با تنی چون کوه پولاد
طوافی چند کرد از پا در افتاد

به بالین آمدش فرخنده شاپور
بدیدش قالبی از روح مهجور

به صد افسون به خویش آورد بازش
شد از دستان‌سرایی دلنوازش

۱۴۱۰. که خیر مقدم ای همراز دیرین
به کامت نوش بادا شهد شیرین

.

منظومه فرهاد و شیرین  شعله نی ریزی قسمت هفتاد و یکم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣1️⃣
*ابیات 1371 الی 1390

ز آغازش که سرتاسر فسون است
نمیدانم که در انجام چون است

رهی کاو را نهان باشد اراده
چه پوید در طریقش مرد ساده

چه باشد در این سر این بخت پرشور
که نشناسد که ره نزدیک یا دور

ولی آن جذبهٔ عشق نهانی
کند در کشتی دل بادبانی

۱۳۷۵. ندارد کاه فکر جنبش خویش
کشانش کَهربا آرد فرا پیش

بود آسوده آهن با دلی خوش
که مقناطیسش آرد در کشاکش

خس از صحرا نوردی نیست یادش
که ناگه در نوردد گردبادش

نباشد سنگ را سیر و سفر میل
که در غلطد بناگاه از دم سیل

سر از سودا چو مست از جام باده
اجابت را چو شد گردن نهاده

۱۳۸۰. روان گردید سر پر شور و سودا
ندانستی پی رفتن سر از پا

قدم در کار رفتن بودی‌اش لنگ
دلش پرّان شده فرسنگ فرسنگ

ز فکرت مرکب عزمش شدی پی
دلش کردی دو منزل را دمی طی

خیالش با سکون خویشی گرفتی
دلش از باد بس پیشی گرفتی

چو عزمش دفتر اندیشه خواندی
دلش در راه بی‌اندیشه راندی

۱۳۸۵. ز یکسو همچو شاگرد رسن تاب
ز دیگر سو شتابان همچو سیلاب

در آخر جذبه شوقش کشانید
سمندر وار در آتش دوانید

چو شد مشکوی شیرین ظاهر از دور
به چشمش جلوه گر شد آتش طور

دلش سرخوش به صحرای جنون رفت
خیالش ز آشیان سر برون رفت

چو آن فرخنده منزلگاه نو دید
تو گفتی دیو دیده ماه نو دید

۱۳۹۰. طپیدش دل چو مرغ نیم بِسمِل
فروشد پایش از اندیشه در گِل

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت هفتاد

# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 7️⃣0️⃣
*ابیات 1351 الی 1370


پریشان خاطری آشفته بازار
شَمَن وار از محبّت زرد رخسار

خطش بر گِرد صورت هاله بسته
به مرگش چهره در ماتم نشسته

عجب باشد که در این وحشت آباد
رود صید از پی نخجیر صیاد

به دام خویش سازد پای بستش
عنان دل فرو گیرد زدستش

۱۳۵۵. چو دیدندش طلبکاران دمساز
بدادندش ز روی مهر آواز

که ای فرزانه استاد هنرور
چرا سرگشته ای چون مرغ بی پر

تو را با این هنرمندی و کردار
نشاید بود در ایّام بی کار

هر آن صنعت که جوید در جهان مرد
بیاید پیشهٔ خود را عیان کرد

طلبکار توایم اینجا شتابان
به هر جانب چو برق اندر بیابان

۱۳۶۰. ز روی مِهر بردار این زمان گام
که یابد خاطر غمدیده آرام

ترا باشیم در کاری طلبکار
کز آنَت حاصل آید سود بسیار

چو فرهاد از طریق بینوایی
بدید آن لطف بیش از آشنایی

دل شوریده‌اش شد کنده از جای
زمانی بود از اندیشه بر پای

دلش لرزان چو بید از بیم و امید
به گِرد خویش چون پرگار گردید

۱۳۶۵. به پاسخ گفت آخر از کجایید
که از حال غریبان آشنایید

ازین جستن شما را چیست مقصود
چو جویید از غریبی محنت‌آلود

بگفتندش که سربسته است این راز
بیا نا بنگری قانون این ساز

اجازت نیست ما را کشف این کار
چو آیی گردی از معنی خبردار

سراین رشته بر ما ناپدید است
درِ این گنج را پنهان کلید است

۱۳۷۰. از آن اندیشه شد آشفته فرهاد
که کاری را که خاموشی ست بنیاد

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت شصت و‌‌ نهم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣9️⃣
*ابیات 1331 الی 1350


بسی دادمش پند از هوش و مستی
که شاید ترک سازد بت پرستی

به هر دم آتش عشقش فزون شد
ز عشق بت مهیّای جنون شد

گرا او باشد بسی آسان بود کار
وگرنه کار باشد سخت دشوار

ولی ترسم که طبع بت ستایش
کند آشفته و شوریده رایش

۱۳۳۵. بپیچد جذبهٔ عشقش چو دامان
نیارد رسم این خدمت به پایان

پریرخ گفت بی معنی بود کار
به صورت دل نبندد مرد هشیار

گرا او در کشور معنی گذشتی
به صورت این چنین شیدا نگشتی

کسانی کز شراب عشق مستند
نباید صورت بیجان پرستند

روا باشد گذشتن از دل آسان
بر آن بت کِش بود اندر جهان جان

۱۳۴۰. پس آنگه با تبسّم شوخ طنّاز
سخن را کرد از نوع دگر ساز

که خالی از محبّت نیست جایی
بود در هر سر از سودا هوایی

نگیرد تا محبّت در دل آرام
نیاید کاری آغازش به انجام

قرار کار ده با او به یاری
به پاداشش بده امیدواری

چو این خدمت گذارد آن هنرمند
به مزدش بر کشم از گنجِ زر بند

۱۳۴۵. چنان بخشم زرش از دلنوازی
که باشد از زر، او را بی‌نیازی

همایون طوطی طبع شکربار
فرو ریزد چنین شکّر ز منقار

که شیرین چون هوس افتاد جویش
بشد شاپور گرم جستجویش

کمر بسته وشاقان هنرمند
غلامان ادب سنج شکر خند

فرستادند هر سو در سراغش
پی جستن به کف هر کس چراغش

۱۳۵۰. پس از روزی دو در دامان وادی
بدیدندش منادی بر منادی


.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت شصت و هشتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣8️⃣
*ابیات 1311 الی 1330


فزون بودیش میل دل سوی شیر
لبش از شیر نوشیده نشد سیر

هنوزش لب چو بوی شیر دادی
لب لعل از پی آن برگشادی

ز راه جذبه داده است عالَم پیر
چو آمیزش میان شکّر و شیر

لب شیرین که چون تَنگ شکر بود
به شیرش هر زمان میل دگر بود

۱۳۱۵. نباشد شیر را دوری ز شکّر
که باشد شیر با شکّر نکوتر

نباشد لذّتی در شیر چندین
نیالاید به خود تا شهد شیرین

چو راه گلّه بود از آن زمین دور
از آن ره طبع شیرین بود رنجور

شبی شاپور را گفت ای هنرمند
ز نیکوکاری‌ات دل شاد و خرسند

چو میل خاطر شیرین گزیدی
بسی رنج و تَعَب بهرش کشیدی

۱۳۲۰. ز پیش گلّه تا پایان این کوی
همی خواهم که پردازی یکی جوی

ز روی هندسی از سنگ خارا
کنی جویی چو کوثر آشکارا

که دوشد چون در آنجا شیر چوپان
شود جاری به مشکو سهل و آسان

که در زحمت نباشند از پی شیر
پرستاران محفل شام و شبگیر

به پاسخ گفت شاپور ای سمن بوی
چو ما بر تافیتم از ملک خود روی

۱۳۲۵. رفیقی بُد مرا در صنعت استاد
قوی بازو جوانی نام فرهاد

مر او را سنگ‌فرساییست پیشه
که سنگ خاره فرساید به تیشه

مرا صورتگری آموخت استاد
مر او را سنگ فرسایی هنر داد

من اندر بزم خسرو چون زدم پای
ندارم ز او خبر کِش چون بود جای

خجسته اوستادی کاردان است
در این صنعت مسلّم در جهان است

۱۳۳۰. مر او را بت پرستیدن بود کیش
ز عشق بت بود پیوسته دل ریش

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت شصت و هفت



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣7️⃣
*ابیات 1290 الی 1310


روان گشتند تا قصر دل‌افروز
به فال فرّخ و بابخت فیروز

چو آن مه شد در آن فرخنده منزل
منوّر شد ز رویش بزم و محفل

درون سنگ چون یاقوت جا کرد
شبستان را ز رخ جنّت سرا کرد

کنیزان و پرستاران درگاه
چو سیّاره به گرد خرمن ماه

۱۲۹۵. بساط عشرت از نو باز چیدند
در آن جنّت چو حوران آرمیدند

سرای قصر را از بهر آیین
فروبستند هر سو دیبهٔ چین

شد از آرایش آن فرخنده مشکو
ز نزهت دلگشا چون باغ مینو

ز بانگ چنگ و رود و شور مستی
ز گردون زُهره کردی میل پستی

فلک هر شام در دفع گزندش
ز انجم ریختی بر سر سپندش

۱۳۰۰. نشسته بر فراز تخت شیرین
پرپرویان به گِردش همچو پروین

چو بود آشفته از هجران مزاجش
به جام باده کردندی علاجش

نبید تلخ می نوشید چون نوش
کند تا دوری خسرو فراموش

زمانی صحبت از معشوق و می‌ بود
دمی برپا سرود چنگ و نی بود

پی دلجوییش از هر کناره
ز هر افسانه خوبان گرم چاره

۱۳۰۵. اگر مه را ز گردون خواستی زیر
درآوردندی اش گردن به زنجیر

زحور ار برگذشتی در زبانش
کشیدندی سوی محفل کشانش

گر از عنقا حکایت کردی آغاز
رساندندی سوی بزمش به پرواز

چه داند کس رموز دلبرانه
که از نازش بود هر دم بهانه

چو سر خواهد ز کس جای سکون نیست
چو جان جوید مجال چند و چون نیست

۱۳۱۰. به هر حاجت که بنمودی اراده
همه در زیر حکمش سر نهاده

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی  قسمت شصت و ششم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣6️⃣
*ابیات 1271 الی 1290


ز سرخی هرچه بر سقفش صفا بود
سرشک عاشقان بینوا بود

پر کاهی که در آن گِل عجین بود
ز روی زرد عشّاق حزین بود

برای دیده‌اش از دیدگان حور
نموده سرمه از چشم سیه دور

روان آبِ کنار جویبارش
ز اشک دیده عشّاق زارش

۱۲۷۵. نمودند استوار آنگونه تختش
که شد رشک دل سنگین سختش

شود تا روشن آن فرخنده منزل
به هر روزن نهاد آیینهٔ دل

ز سعی و اهتمام کاردانان
به پایان آمد آن فرخنده بنیان

مهندس آنچنان پرداخت آن کار
که می‌زد طعنه بر قصر سنمّار

پی فرشش به جای تودهٔ گِل
فکند استاد دانا پردهٔ دل

۱۲۸۰. کشیده سدره‌اش سر سوی افلاک
که باشد در امان ز آلایش خاک

نهاد از زیر صحنش تا لب بام
بجای خشت پخته عنبر خام

بلی آنجا که شیرین جا گزیند
در آن محفل که آن دلبر نشیند

سرشت آب و خاکش این چنین است
تن خوبان گِل آن سرزمین است

چو شد پرداخته آن قصر دلکش
مزیّن چون رخ خوبان مهوش

۱۲۸۵. به هر استاد بهتر دست رنجش
پراکندند در پا کوه گنجش

به شیرین گفت پس فرخنده شاپور
که ای چشم بد از پیرامنت دور

شده پرداخته قصر منقّش
اگر شیرین در آن گردد عنان کش

پریرخ با رخی پُر خنده و ناز
شد از گنجینهٔ گوهر سخن ساز

که میمون باد این فرخنده آثار
کز او خیزد طرب از وصل دلدار

۱۲۹۰. از آن گلگشت رخت خویش بستند
به زین تازی اسبان بر نشستند

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی  قسمت شصت و‌پنجم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣5️⃣
*ابیات 1251 الی 1270


علاجی کن که آساید دل زار
رهد از درد و غم این جسم بیمار

نخواهم در مقامی آرمیدن
که جای دوست را بی دوست دیدن

که چون بزمی در آن محفل کنم نو
به یاد آید مرا دیدار خسرو

بدل گردد نشاط دل به اندوه
نشیند بر دلم از بار غم کوه

۱۲۵۵. مرا باید مکانی بهجت انگیز
که در وی خو کنم از هجر پرویز

ز یاران دور و از همصحبتان فرد
به چشم اشکبار و جسم پر درد

نشینم تا ز در خسرو درآید
و یا جان اندران منزل سرآید

نهاد انگشت را بر دیده شاپور
که جوید خاطر شیرین پر شور

مُقَرنَس بند این طاق خجسته
چنین آیین کاخ نظم بسته

۱۲۶۰. که شیرین اندر آن دشت همایون
ستون خیمه زد بر بام گردون

به تلخی بادهٔ تلخی کشیدی
چو گل در سایهٔ سرو آرمیدی

گهی با لاله درد دل سرودی
گهی بر گل رخ گلگون گشودی

گهی گیسوی سنبل تاب دادی
ز نرگس گه به سوسن آب دادی

گهی با بلبلان همراز گشتی
گهی با قمریان دمساز گشتی

۱۲۶۵. گهی خواندی سرود عاشقانه
فشاندی گه زمژگان ناردانه

کمر بر بسته شاپور از پی کار
مهیّا کرد سنگ و خشت و معمار

بنایی سخت دلکش بر نهادند
جهان را عالَم دیگر نهادند

چو بنّا گِل پی دیوار بسرشت
ز جسم مَهوَشان زد قالب خشت

ز هر سنگی که در هر منظری بود
دل سنگین سیمین پیکری بود

۱۲۷۰. ز خون عاشقان خاکش سرشته
هلاک غمکشان بر در نوشته

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت شصت و چهار



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣4️⃣
*ابیات 1231 الی 1250


تو با آن عهد و پیوندی که بستی
چه بد دیدی که بی موجب شکستی

اگر خسرو شد از بیم پدر دور
ز درد اشتیاقت مانده مهجور

به جز شیرین حدیثش بر زبان نیست
ز هر کس پرسی این معنی نهان نیست

بود در روز چون زلف تو بی‌تاب
به یاد نرگست شب هست بی‌خواب

۱۲۳۵. ز باد صبحدم بوی تو جوید
به هر جا حرفی از عشق تو گوید

ز هجران تواش دل غرق خون است
ز سودای تو پابست جنون است

اگر پوید به عزم تاج و اورنگ
به عشقت بسته روز و شب کمر تنگ

نه خسرو هست رندی لا ابالی
کزاو ماند همی اورنگ خالی

تو را خواهد فراز تخت زرّین
که با شیرین گذارد عیش شیرین

۱۲۴۰. شبستان را ز رویت نور بخشد
مفرّح بر دل رنجور بخشد

به سلطانی گر آید زیر بندت
به گردن بر کشد مشکین کمندت

به کام دل گذارد با تو ایّام
نجوید جز تو در عالم دلارام

چو لختی گفت از این افسانه شاپور
ز تلخی کام شیرین شد دمی دور

گره اندر گلو از گریه افکند
به پاسخ گفت آن ماه شکر خند:

۱۲۴۵. که استادی به کار و دل پسندی
عیان نقّاش و پنهان نقشبندی

مزن تهمت به من از بی وفایی
که جانم سوخت از سوز جدایی

نبینی سنگ چون از کوه ریزد
از او بانگ جدایی چند خیزد

چو شاخی از درخت افتد نگون سار
چسان از دل بر آرد نالهٔ زار

چو درزی بر درد دیبای چینی
در او جز ناله و افغان نبینی

۱۲۵۰. کنون بیدل شدم از فرط دوری
ندارم بیش از این تاب صبوری

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت شصت و سوم‌



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣3️⃣
*ابیات 1211 الی 1230


به راه عشق شه درویش گردد
دل آسوده اینجا ریش گردد

شهی را گر بود خسرو طلبکار
چرا عشق مرا آید خریدار

مقام خسروی با عشق دور است
که این شیرین بود آن کار شور است

مرا با مهر خسرو نیست کاری
که گیرم در غم عشقش شماری

۱۲۱۵. ز ما بر محرمانش جای تنگ است
به بر گشتن نه گلگون پای لنگ است

از آن راهی که پنداری بعید است
روم کاندر مثل راهم سفید است

در این محنت سرا من تفته چون موم
چرا منزل کند پرویز در روم

اگر پوید برای سیم ناکام
مرا اندام باشد نقرهٔ خام

و گر گنجینه خواهد از گهر پُر
مرا یاقوت رخشان است پر دُر

۱۲۱۰. اگر خواهد که لعل آرد فراچنگ
برون آمد لب لعل من از سنگ

اگر پرسد نشان از عنبر ناب
مرا صد طبله عنبر هست پر تاب

اگر چین خواهد اینک رنگ و بویم
اگر رومش بباید صبح رویم

تو چون اوّل دلم را صید کردی
به مهر خسروم در قید کردی

سخن اکنون نه خشم آلود گویم
ز دل خواهم ترا بدرود گویم

۱۲۲۵. جزاک الله خیرا ای هنرمند
که دادی دوریم از خویش و پیوند

پی پوزش زمین شاپور بوسید
به رسم چاکران بر خاک غلطید

که ای سر خیل مه رویان آفاق
به خاک در گهت خورشید مشتاق

رها کن راه و رسم تند خویی
که از خوبان بود خوش تر نکویی

وفا کن پیشه و ترک جفا کن
چو بستی عهد را آخر وفا کن

۱۲۳۰. شکست عهد رسم دلبری نیست
که این عشق است کار سر سری نیست

🌏 WWW.DELVAJE.ir

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت شصت و دوم


# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣2️⃣
*ابیات 1191 الی 1210


چو بر لب جامی از صهبا برآورد
عِذارش لالهٔ حمرا بر آورد

رخش بود آتشی اول درخشان
بر آن آتش زد از می باز دامان

ستد جامی چو چند از دست ساقی
خرد در سر نماندش هیچ باقی

از آن جام پیاپی گشت سرمست
عنان هوشیاری رفتش از دست

۱۱۹۵. ز جام مهوشان عشّاق مستند
به یاد چشم ساقی می پرستند

کجا ماند به جسم عاشقان تاب
که گردد مست معشوق از میِ ناب

چو شاخ نورس از جنبیدن سیل
کند سیماب وار از هر طرف میل

لبش بی باده چون مستی فزاید
چو آلاید به می از وی چه زاید

از آن نرگس که بی می فتنه زا بود
چو شد مخمور یک عالم بلا بود

۱۲۰۰. چو سودای شرابش بر سر افتاد
ز رازش پردهٔ طاقت بر افتاد

چو مستی از دلش تشویش برداشت
حجاب شرم را از پیش برداشت

در آن مدّت که بود از پادشه دور
ندیم محفل او بود شاپور

به هر دم صورتی بر آب میزد
به صد افسانه راه خواب میزد

به بد مستی عنان دل رها کرد
زمام اختیار از کف جدا کرد

۱۲۰۵. به شاپور از عتاب آمد به گفتار
که ای وارونه کار سست هنجار

ز افسون توام ای سست بنیاد
پریوار اندرین ویران ره افتاد

نمودی دانه و افکندی به دامم
نمودی بادهٔ محنت به جامم

در آن مهمان سرا کِش میزبان نیست
به سر بردن سزای میهمان نیست

من از دیدار خسرو کام جُستم
نه از قصر و سرا و بام جُستم

۱۲۱۰. اگر خسرو به من در عشق بازی است
پی شاهی چرا در کار سازی است

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت شصت و یک



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهٔ شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣1️⃣
*ابیات 1171 الی 1190



نه چون پروانه‌ات سوزد پروبال
نه چون بلبل پریشان سازدت حال

نه چون خارت رقیبی هست همدوش
نه یارت همچو من سازد فراموش

زمان وصل آه زارت از چیست
فغان و نالهٔ بسیارت از چیست

نسازد یار از هجرت پریشان
گه و بیگه به هم دست و گریبان

۱۱۷۵. نه یکدم داری از وصلش صبوری
نه دلبر از تو جوید رسم دوری

چو من گر شام هجران بازدیدی
فراق دلبری دمساز دیدی

گذشتی از سرت هر لحظه طوفان
جهان بودی به چشمت تنگ زندان

پرستاران چو حالش باز دیدند
پرستارانه نزدیکش دویدند

که ای خال جمال خوب رویی
گُل گلدستهٔ باغ نکویی

۱۱۸۰. رخت آئینهٔ روی نکویان
جمالت قبلهٔ خورشید رویان

کنون وقت نشاط و کامرانی است
که ایّام بهار نوجوانی است

نه جای غم بود در صحن گلزار
که گل عشرت کند غمگین شود خار

تو شیرینی شکر باری ز سر گیر
قدم از ساحتِ اندوه بر گیر

می گلگون به بانگ رود کن نوش
به شادی کوش و از غم کن فراموش

۱۱۸۵. پی دلجوئیش از هر کناره
پرستاران گرفته راه چاره

به ساغر ریخت ساقی آب گلرنگ
چو یاقوتی که بیرون آید از سنگ

نه از آن باده‌ای کز دُرد دَن بود
که خود رخشان سهیلی از یمن بود

میی تابنده‌تر از جرم خورشید
میی وامانده از دوران جمشید

میی از جسم خوبان اصل خاکش
ز آب چشم مستان آب تاکش

۱۱۹۰. ز صافی باده‌ای چون اشکِ دیده
ز لعل دلکش خوبان چکیده

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت شصتم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهء شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 6️⃣0️⃣
*ابیات 1151 الی 1170


چو لب از چشمه شست آن ماه تابان
شد آن سرچشمه رشک آب حیوان

شمیم گیسویش هر جا گذر کرد
همه خاک زمین را مُشکِ تر کرد

غزالان از چرا پا در کشیدند
هزاران از گل و گلبُن رمیدند

ز رشک چهره‌اش گل غرق خون شد
سمن پنهانی از بستان برون شد

۱۱۵۵. چو لعلش باز شد شد غنچه خاموش
زد از غم لاله را خون در جگر جوش

پرپرویان به گِردش همچو پروین
ز آب تلخ و صحبت‌های شیرین

یکی ساغر به کف چون آفتابش
یکی سر خوش چو چشم نیم خوابش

یکی مضراب زن اندر رگ رود
یکی دستان سرا بر نغمهٔ عود

یکی بر لب سرود عشقبازی
یکی از سر خوشی در رقص و بازی

۱۱۶۰. یکی بند گریبان باز کردی
از آن اندام سیمین ناز کردی

یکی بر لب حدیث از مطرب و می
یکی دلخوش به آهنگ دف و نی

یکی از وجد بودی پای کوبان
یکی ساقی بُدی در بزم خوبان

یکی از برگ سوسن خال کردی
یکی از ضیمران خلخال کردی

یکی گل را نقاب روی کردی
یکی سنبل نهان در موی کردی

۱۱۶۵. بتان هر یک به ناز و عشوه سازی
در آن نزهت سرا سرگرم بازی

گرفته جای شیرین زیر سروی
شده سرگرم صحبت با تذروی

چو زلف خود پریشان بود فالش
بجُستی از تذرو انجام حالش

که ای فرزانه دمساز سخن سنج
به هر حرفت سزا باشد یکی گنج

چه گویی و چه سازی در چه کاری
چرا در وصل داری آه و زاری

۱۱۷۰. شب و روزت به سامان می‌رود کار
ترا یاری بود نیکو وفادار

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت پنجاه و نهم



# منظومه فرهاد و شیرین سرودهء شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 5️⃣9️⃣
*ابیات 1131 الی 1150


چو جا کرد آن صنم در خانهٔ زین
چو اندر کوه سنگین سرو سیمین

سوی هامون عنان بارگی داد
صبا را رخصت آوارگی داد

نقاب از روی آتشناک برداشت
رواج از مشعل افلاک برداشت

پرپرویان به دنبالش شتابان
چو باد صبحگاهان در بیابان

۱۱۳۵. به دشتی دلکش و خرّم رسیدند
بهشتی پر گل و پر سبزه دیدند

نکرده غم در آن وادی گذاری
نه اندر مَرغزارش مُرغ زاری

روان از هر طرف چون جوی سیماب
چو چشم عشقبازان چشمهٔ آب

ز عکس لاله‌های آتشین رنگ
فروزان ساحتش فرسنگ فرسنگ

نسیمی کاندر آن وادی وزیدی
به جسم بی‌روان جان دردمیدی

۱۱۴۰. ز جوش لاله و گل عرصهٔ خاک
منوّر چون ز انجم طاقِ افلاک

ز تأثیر هوایش مرغ تصویر
کشیدی از دل آهنگ بم و زیر

گلش را در طبیعت نشئه مل
به خارش در نهفته طیب سنبل

فضایش دلگشا چون کوی دلبر
نسیمش جان فزا و روح پرور

ز عکس لاله‌ها کافتاده در آب
نکردی فرق کس آب از می ناب

۱۱۴۵. غنوده بلبلان بی‌زحمت خار
چو عاشق بی‌ رقیب اندر بر یار

درختانش چنان پیچیده در هم
که جوزا وار با هم گشته توأم

ستاده سروها همدوش از ناز
به موزونی چو شوخِ مستِ طنّاز

بنفشه جعد مشکین تاب داده
سمن رخسار سیمین آب داده

چو شیرین شد در آن گلگشت دلکش
تو گویی در چمن افتاد آتش

۱۱۵۰. ز عکس روی او خیری به صحرا
شد از سرخی چو روی لاله حمرا

.

منظومه فرهاد و شیرین شعله نی ریزی قسمت پنجاه و هشتم

# منظومه فرهاد و شیرین سرودهء شعله
نی‌ریزی.
شامل[ ۳۵۱۰بیت] تصحیح دکتر مختار کمیلی
ارائه در فضای مجازی: فاطمه شعاع

قسمت 5️⃣8️⃣
*ابیات 1111 الی 1130


پرپرو با رخی تابنده از شرم
روان از نرگسش خونابۀ گرم

سرِ تَنگِ شکر از ناز بگشاد
به پاسخ قفل گنج راز بگشاد

که غم بر دل کند چون آشیانه
گریزند از سکونش اهل خانه

اگر در سبزه‌گر در لاله‌زار است
قدم ننهد برون چون خانه‌دار است

۱۱۱۵.ولی در این سرا گردید دلتنگ
گرفت آیینۀ دل سر به سر زنگ

شدن باید به طرف جویباری
همایون گلشنی خوش لاله‌زاری

مگر از غم عنان دل بتابیم
نشاطی از گل و از سبزه یابیم

بساط از خانه بگذارید در دشت
که خوش باشد بهاران سَیرِ گُلگشت

سخندان رایض گفتار شیرین
سمند طبع را زاینسان زند زین

۱۱۲۰. که شیرین چون به صحرا گشت مایل
به گِردش جمع خوبان قبایل

به فرمانش پرستاران درگاه
برون بردند سوی دشت خرگاه

به تازی مرکبان زین برنهادند
به گلگون زینِ زرّین بر نهادند

بتان پیرامن آن شمع خوبان
چو انجم گِردِ ماه تابان

نشست آن ماه چون بر پشت گلگون
ز شرم او نهان شد ماه گردون

۱۱۲۵. ز تاب روی آن محبوب دلکش
فتادی نعل گلگون اندر آتش

رمان در زیر رانش مرکب از شور
رمد دیو آری از نظّارۀ نور

چو جا بگرفت بر پشت تکاور
تو گفتی آفتاب از کوه زد سر

طوات در تنش از بس عیان بود
چو آب از پهلوی گلگون روان بود

زبویِ طرّۀ آن سرو سیمین
فتاد از ناف گلگون نافۀ چین

۱۱۳۰. نسیمی گر ز جُعد او زدی سر
نمودی خاک را هم بوی عنبر

.